در کنار هم سفری را آغاز کردیم بی هیچ چشم داشتی بی هیچ خواسته ای بی هیچ توقعی بی هیچ برگشتی فقط از پنجره شاهد گذر تمام اتفاقاتی که آنسوی قطار رخ میداد، بودیم بی آنکه قضاوتگر باشیم. راستی پیر زن را دیدی که با اعصایش تو را نگاه میکرد؟ لبخندش را دیدی؟ بیشک قشنگترین لبخند این سفر خواهد بود. درختان را دیدی؟ زرد و سبز میان هم میتابیدند، میرقصیدند؟ و یا میان گندم زار مترسکی که به همه دست تکان میداد و سلام میکرد؟ یا آنسوتر ابرهایی که مثل یک تُشک سفید میان امواج باد هر لحظه سفید و سفیدتر میشدند؟ آدمهایی که یکی یکی کنار جاده خوشبختی بسمت نور میرفتند پروانه هایی که فقط با گلهای زرد و قرمز معاشقه میکردند و یا زنجره هایی که برای زندگی چند روزِ شان، بیخیال پر میکشیدند؟ دریاچه چطور؟ آنجا که در آرامش مرغابیها غرق شده بود. و حتما دیدی آفتابی که در دل هر ذره شعله ای بر می افروخت ... آری این سفر همه ماست بی هیچ برگشتی، که ما میرویم تا سرزمین نور و آگاهی تا شوق دیداری که شاید در خودمان آن گمشدهی سفر را بیابیم. «بسیار مفتخرم به داشتن همسفرانی چون شما» شبتان گرم و پر امید https://t.me/noteaval
3
1