https://t.me/noteaval شب است و خیابان در مسیر رهگذران کوچه به کوچه گم میشود . پرنده ای هم نیست دگر که آواز اجدادیش را بر شاخه های تکیده بسُراید. پس آنسو آسمان هم در تنهایی خویش بزرگ و بزرگ تر میشود برای چشمان منی که هنوز بدنبال سایه ای بزرگتر از خودش میگردد. شب و است نوری از پنجره دور شد.. همچون پرنده ای برای گرسنگی جوجه هایش. و شاید شبیه خیال من درست آنزمان که بین تاریکی سکوتش کسی را صدا میزند. شب است و کلید نور گم شده است انگار همه چیز در مُذابی ابدی فرو رفته است. هیچکس نمی خوابد به شوق فردایی، کسی که بخواهد از زیر درب اتاقش حل شدن روز را ببیند.. و من که میترسم از پایان این بازی از فردایی که نور برگردد و به چهره های شکسته ی من و تو بتابد. میترسم از پایان شبی که بعد از آن مردم دوباره همدیگر را ببینند و قصه های تلخ دیروزشان را کنار سُفرهِ خالی، فراموش کرده باشند. /شب/ علیرضا حیدری مرداد۱۴۰۵ تهران https://t.me/noteaval
3
2
1