از اوایل دی ماه اینستاگرام نداشتم و چون درگیر درس بودم کسی از جزئیات… — نورآ 🌔 — TG.ME

از اوایل دی ماه اینستاگرام نداشتم و چون درگیر درس بودم کسی از جزئیات چیزی بهم نمی‌گفت؛ سرم توی کتاب‌هام بود و داشتم سعی میکردم بفهمم فروید معتقده شخصیت آلتی چه شکلیه و واتسون چطور شرطی سازی ترس رو انجام داد.
بعد هم که وارد اینستاگرام شدم، فهمیده بود خسته‌تر از اونم که تحمل دیدن اون حجم از درد رو داشته باشم و چیزی بهم نشون نداد. مثل یه دختربچه که چشم‌هاشو میگیرن تا نبینه که دارن اون طرف‌تر یکیو کتک میزنن؛ شایدم خودم گوشه‌ی کمد مچاله شده بودم و درشو بسته بودم و گوش‌هامو گرفته بودم که نفهمم اون بیرون مامان و بابام افتادن به جون هم. اما می‌فهمیدم.
چشم و گوشم رو بسته بودم اما می‌فهمیدم که چه اتفاقی در حال رخ دادنه. می‌فهمیدم مرگ و درد فقط یه کلمه نیستن، سهم بعضی‌ها از تمام زندگی‌ان!
من یه تکه از روانم رو جا گذاشتم توی اون روزها. و یهو یه پست میاد توی اکسپلور و صداهایی می‌شنوم که هیچ آدمی نباید بشنوه اگر یه زندگی شاد میخواد. یه پدر از ته گلوش پسرشو صدا میزنه و یه مادر از ته دلش دخترشو، و یه چیزی در من پیچ میخوره و کسی در من مچاله میشه و دستی به سینم چنگ میزنه. دیگه کسی نمیتونه جلوی چشم‌هامو بگیره، این درد انگار از درون کتکم میزنه. انگار تمام سهمم از زندگی افتاده به جون دلم...

ـ باید می‌نوشتم. ۱۶ شهریور ۴۰۵.
September 7, 2026 187 3