قبل از اینکه در آسانسور بسته بشه، این سوسک بالدار رو ول کن تو… — سنجاقک آبی /الهام ندایی — TG.ME

Forwarded fromرعرعد
قبل از اینکه در آسانسور بسته بشه، این سوسک بالدار رو ول کن تو آسانسور!

زن خدمتکار، وحشت‌زده نگاهی به پلاستیک در دستش که سوسک سیاهی در آن وول می‌خورد، انداخت و بعد به وفا نگاه کرد:

- اما... اما خانوم‌‌... نیلی جون باردارن! اگه یه وقت بترسن و بچه چیزیش بشه...

وفا زهرخندی زد و سر تکان داد:

- دقیقا همینو می‌خوام! چرا بچه‌ی من باید بره زیر خاک و بچه‌‌ی این زنیکه جون بگیره؟ همین امروز به یه بهانه‌ای می‌‌فرستیش بیرون از خونه و کارت رو انجام میدی!

زن که گردنش زیر تیغ وفا بود، به ناچار "چشم"ی گفت...

نیلیِ بی‌گناه، جگرخون شده بود در این خانه! درست از روزی که خون‌بس شد برای نجات برادرزاده‌اش و به عقد مردی درآمد که برادرزاده‌اش را کشته بودند! وفا که مادر مقتول بود و جاری‌اش، حتی لحظه‌ای دست از آزار دادن دخترک بی‌گناه برنداشته بود و آتش کینه و انتقامش حالا داشت آن جنین بی‌گناه را هدف می‌گرفت!

- من میرم تا فروشگاه و برمی‌گردم مادر...

نیلی بود که خطاب به مادرشوهرش اعلام رفتن کرد و ماه‌منیر، نگاهی کوتاه و غیرصمیمی به عروسش انداخت:

- زود برگرد! بعد از ظهره و هوا گرم... واسه بچه خوب نیست!

دلش شکست و تنها "چشم" گفت. تنها بچه برایشان مهم بود و جان خودش ذره‌ای پیش این آدم‌ها ارزش نداشت... و شاید برای کارون هم همین بود! برای او که داغ برادرزاده‌اش، به شدت بی‌رحمش کرده بود و چشم می‌بست بر روی اذیت شدن‌های دخترک!

با دل شکسته، دکمه‌ی آسانسور را زد و همانطور که دست روی شکم برآمده‌اش می‌کشید، با پسرکش درددل کرد:

- ولی تو مامان رو دوست داری... مگه نه؟ فقط تو منو دوست داری...

اشک به چشمانش نیشتر زد و همان لحظه وارد آسانسور شد... اما هنوز در بسته نشده بود که نفهمید چه کسی دست داخل آورد و سوسک بالداری را پیش چشمش رها کرد و در بسته شد!

او ماند و یکی از بزرگ‌ترین فوبیاهایش و جیغ از ته دلش اتاقک آسانسور را پر کرد. آسانسور داشت از طبقه‌ی ششم به همکف می‌رفت و دخترک به حدی جیغ کشید و ترسید که ناگهان جان از تنش رفت و با زانو محکم زمین خورد!

شکمش را چنگ زد و جیغ کشید:

- آخ خدا، بچه‌م... کارون... کارون!

صدا زد مردی را که خون پیش چشمانش می‌رقصید تمام این مدت! مردی که دوستش نداشت شاید...

و همزمان با حس خیسی خون روی شلوارش، جان از تنش رفت و در آسانسور باز شد و او ندید... ندید مردی را که مات خیره مانده بود به نیلیِ نیمه‌جان و خونی که راه گرفته بود زیر تنش... خونِ دخترک! خونِ بچه‌اش...

آن موجود سیاه زشت، از آسانسور بال زد و بیرون رفت و کارون نفهمید که چطور زانو خم کرد کنار نیلی‌اش و چطور تن بی‌جان او را بغل گرفت:

- نیلی... نیلی، عزیزم... باز کن چشماتو! باز کن چشماتو... مرگ کارون!

نیلی به جان‌کندنی پلک‌هایش را از هم فاصله داد و شاید اولین بار بود که کارون بغلش می‌کرد... اولین بار بود که "عزیزم" می‌گفت!

باورش نمی‌شد که چشمان این مرد، تَر شده بود برایش! دوستش داشت؟ دوستش داشت و گذاشته بود تا این حد اذیتش کنند؟

- ب... بچه‌م...

لب‌هایش با درد تکان خوردند و کارون تن سرد او را محکم‌تر بغل گرفت و فریاد زد:

- کی اذیتت کرد؟ کی اینکارو باهات کرد؟

خشمِ مرد، ترسناک بود! خشم این مرد، تاوان می‌گرفت... و خشمش این بار از سر نگرانی بود برای جان نیلی!

گردن دخترک اما پیش چشمش بی‌جان به عقب خم شد و همزمان با بسته شدن چشمانش، کارون با فکی منقبض از عمق جانش فریاد کشید:

- می‌کشمش‌... به خدا می‌کشمش!

و حس کرد که تن او سرد شد میان دستانش... حس کرد که ضربانش کند شد... حس کرد که زنش... نیلی‌اش... نفس نکشید!
https://t.me/+l1YxK4vcXCNhOTNk
https://t.me/+l1YxK4vcXCNhOTNk
https://t.me/+l1YxK4vcXCNhOTNk
#پارت_واقعی_رمان
نیلی برومند، خانم معلم مهربون و بی‌آزاری که با به قتل رسیدن پسری جوون توسط برادرزاده‌ش، مجبور میشه خون‌بس خانواده‌ی مقتول بشه تا برادرزاده‌ش رو اعدام نکنن! همسر اجباریِ کارون کاویان... مردی مقتدر که جونش به برادرزاده‌ش بند بوده و با به قتل رسیدن اون پسر، نه فقط خودش، که کل طایفه‌ش به خون اون خانواده تشنه‌ن!
September 1, 2026 270