💬: تا حالا واقعاً روح دیدی؟
🍊: فکر نکنم تا حالا دیده باشم.
🍓: منم هیچوقت ندیدم... ولی یک بار با یکیشون روبرو شدم.
💬: هیچوقت روح ندیدی ولی با یکیشون روبرو شدی؟ این... اصلاً یعنی چی؟
🍓: میدونستم یه چیزی اونجاست، ولی... حتی بدون اینکه ببینمش میتونستم حسش کنم.
🍓: یک بار رفتم اردو و ما اجازه نداشتیم از گوشی استفاده کنیم. واسه همین شبها تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که به رادیو گوش بدیم و با آهنگها برقصیم.
🍓: اون شب تا دیروقت خوابم نمیبرد، واسه همین دوستم رو صدا کردم و رفتیم تو حموم که برقصیم.
🍓: موقع رقصیدن عرق کردم و گفتم بذار یه دوش بگیرم. همون موقع پنجره ناگهان محکم بسته شد. اولش خیلی تحویلش نگرفتم، پیش خودم گفتم «شاید باده؟»
🍓: اما پنجرهای که همین الان بسته شده بود، دوباره درست جلو چشمام آروم باز شد. برای اولین بار تو زندگیم پیش خودم گفتم: اینجا اصلاً یه جای کار میلنگه!
🍓: ولی هنوز روی تنم کف بود و مونده بودم «الان چیکار کنم؟» و فقط خشکم زد. بعد پنجره دوباره بسته شد و منم درجا فرار کردم.
🍓:هنوز تقریباً نصف بدنم کفی بود، واسه همین فقط برگشتم تو اتاق و با حوله خودمو پاک کردم.
4
2
1
1
1October 1, 2026 46