همهجا خاموشیست.
چرخِ افلاک به کین بر سرِ من میچرخد
و جهان، بیخبر از مردنِ تدریجیِ من،
بر مدارِ خود پردرد میگردد هنوز...
من آن بوتهی خشکم
که بر او بادی اگر میگذرد،
نیست جز نالهی بیحاصلِ من.
من کجایم؟
در کجای این شبِ تاریک و دراز؟
که نه پاییست مرا سوی دیار،
نه امیدی که مرا خواند باز...
ماندهام بر سرِ این راهِ سیاه،
خسته از چرخشِ بیحاصلِ ماه
کس نپرسد که در این موجِ بلا،
چون بسوزد دلِ تنهای مرا؟
من کجا پای گذارم به جهان؟
که دگر موج، نبلعد تنِ من،
که دگر باد، نگیرد زِ کفم،
خرمنِ سوختهی خانه و من...
پاسخی نیست به این پرسشِ تلخ...
شب همان شب،
راه همان راهِ دراز
من در این گوشهی خلوت، خاموش،
تکیه بر ظلمتِ شب دادهام و میدانم
گرچه فردا ندمد بر سرِ ویرانیِ من،
باز هم میگذرد این شبِ تاریک و سیاه...
لیک در حافظهی سردِ زمان،
نالهام چو زمزمهی بادِ بیابان باقیست!
#فاطمه_هدیه
Forwarded fromآخرین ویرایش
4
1September 5, 2026 108