خسته‌ام؛ نه از آن خستگی‌هایی که خواب درمانشان کند، بلکه از خستگیِ… — ✍Nicequotes1401✍ — TG.ME

خسته‌ام؛
نه از آن خستگی‌هایی که خواب درمانشان کند،
بلکه از خستگیِ عمیقی که در جان ریشه دوانده؛
آن‌قدر عمیق که واژه‌ها نیز
از یافتنِ نامی برایش درمانده‌اند.

واژه‌ها بسیارند؛
برای غم، تنهایی، فرسودگی و فرو ریختن...
اما وقتی نوبت به من می‌رسد،
همه خاموش می‌شوند.
انگار این احساس چیزی فراتر از زبان است؛
چیزی میانِ بودن و نخواستن،
میانِ ماندن و گریختن،
میانِ حقیقتی که نمی‌توان پذیرفت
و خیالی که دیگر نمی‌توان به آن پناه برد.

خیال‌ها در سرم تلنبار شده‌اند؛
مثل رؤیاهایی که پیش از رسیدن، پیر شدند.
آن‌قدر خیال کرده‌ام که خیال نیز برایم تکراری‌ست؛
حتی رؤیاهایم بوی واقعیت گرفته‌اند،
و شاید این، تلخ‌ترین مرگِ خیال باشد.

روزی خیال پناه من بود؛
چشم‌هایم را می‌بستم و جهانی دیگر می‌ساختم؛
جایی که می‌شد ازدست‌رفته‌ها را دوباره داشت
و زندگی را آن‌گونه که باید می‌بود، زندگی کرد.

اما حالا چشم‌هایم را می‌بندم
و باز همان جهان را می‌بینم؛
همان حقیقت، همان تکرار، همان منِ خسته؛
فقط با اندکی مه و سکوت
و دروغی شیرین به نامِ خیال.

معلقم؛
جایی میانِ حقیقت و خیال.
خیال را بیشتر دوست دارم،
چون در آن هنوز «شاید» وجود دارد؛
اما حقیقت فقط می‌گوید:
«این است که هست.»

از حقیقت نمی‌شود گریخت؛
هرقدر دورتر بروی، سایه‌اش نزدیک‌تر می‌شود.
و از خیال نیز دیگر نمی‌توان پناه خواست؛
چون خیال‌هایم آن‌قدر به حقیقت نزدیک شده‌اند
که نمی‌دانم من از زندگی به خیال پناه برده‌ام،
یا زندگی به خواب‌هایم هجوم آورده است.

شاید آدمی یک‌باره نمی‌شکند؛
ذره‌ذره از خودش کم می‌شود؛
از امیدش، از شوقش، از رؤیاهایش،
تا شبی به خودش می‌آید
و می‌بیند هنوز ایستاده است،
اما دیگر شبیه آدمِ سابق نیست.

و شاید غم‌انگیزترین شکلِ خستگی همین باشد؛
این‌که نه حقیقت جایی برای ماندن داشته باشد،
نه خیال جایی برای پناه بردن؛
و آدم بماند،
معلق و خاموش،
در مرزِ میانِ آنچه هست
و آنچه آرزو داشت باشد.

#صفیه_لودین
👍3
August 14, 2026 474 1