امروز دلتنگ و بیچارهم. دلتنگی برای من از بین دستهام شروع میشه. انگار اون آدمی که دلتنگش هستم، جسمی بوده بین دستهام و بعد آب شده و از بین انگشتهام سُر خورده پایین. به جز بودن آدمها و نوع بودنشون، دلتنگ حجم حضورشون هم میشه. دلتنگ تنی که بغل میکردم، صدایی که از فاصله نزدیک و دور از هر واسطه دستگاهی مثل تلفن، حرف میزده، دلتنگ شدت و فشار دوست داشته شدن و دوست داشتن در «حضور». دوست داشتن کسی، بدون این که حضور فیزیکی داشته باشه، کار سختیه. باید پیامی رو منتقل کنی بدون این که بتونی اون آدم رو در آغوش بگیری، گونهش رو ببوسی، دستی به موهاش بکشی یا دستهاش رو بگیری.
دلتنگی همیشه هست، جاری و روانه، در هر لحظه، گاهی اوقات اما بیشتره؛ مثل امروز یا مثل هرروز دیگهای که چیزهایی هست که نمیشه در موردشون جمله ساخت و فقط میشه در موردشون به حضور آدمی پناه برد.
به میم گفتم «احساس بیچارگی میکنم.» و این رو توی روزی گفتم که احتمالا خودش از من یا هرکس دیگهای، بیشتر احساس بیچارگی میکنه. با همه اینها برام چند خط نوشت در مورد این که نباید غصه چیزهایی رو بخوریم که درشون نقشی نداریم و از دست ما و اختیارات ما خارجن. نوشتم «سعی میکنم» اما واقعیت اینه که سعی هم نمیکنم. شیرجه میزنم توی اندوه و به سادگی آب خوردن اجازه میدم سر تا پام رو درگیر خودش کنه. با این حال، فکر میکنم این یکی از صدها چیزیه که به خاطرش میم رو دوست دارم؛ هیچ وقت سعی نمیکنه ثابت کنه که اوضاع خودش بدتره و حتی وقتهایی که اوضاع خودش واقعا هم بدتره، برای رنج من زمان میگذاره تا هرجوری که هست باری رو ازش کم کنه. من اینجوری نیستم گمونم یا حداقل فکر نمیکنم باشم.
باید با 10 تا شرکت زنگ بزنم و در مورد چیزی که ددلاینش فردا ست، مصاحبه کنم. توان ندارم. دو تا شماره رو گرفتم و قبل از هر کدوم دعا کردم که جواب ندن و جواب هم ندادن. دلم میخواست امروز به جای یک کارمند دلتنگ و بیچاره، یک گربه خونگی باشم، صاحبم بهم مقدار قابل توجهی سنبل الطیب بده و تا فردا صبح تنهام بگذاره، جلوی پنجره تراس سنبل الطیب رو بو کنم و مست و سرخوش خیره بشم به کبوترهای اونور پنجره. حالا که همینها رو دارم مینویسم البته، فکر میکنم که تا همین دو هفته پیش، بزرگترین آرزوم این بود که دوباره یک کارمند خسته و بیچاره روزمره باشم.
July 25, 2026 309 1