احتمالاً یه روز توی خیابون داری راه میری که یهو میبینی بغل دستت یه آقای سفیدمفید و بامزه راه میره که خیلی شبیه یونگیه 😭
اول فکر میکنی چشات دارن آلبالوگیلاس میچینن، یه ذره نزدیکتر میشی...
بعد یه ذره دیگه...
بعد باز یه ذره دیگه...
هی نزدیکتر میشی تا بالاخره میفهمی خودشه 😭
یونگی یهو برمیگرده سمتت و با خنده میگه:
«چیه؟ اینهمه نزدیک شدی ببینی واقعاً خودمم؟» 😂
تو هم تازه میفهمی چقدر نزدیکش شدی، یهو خجالت میکشی و سرتو میندازی پایین 😭
یونگی متوجه خجالت کشیدنت میشه میگه حالا غصه نخور
بعد از جیبش نارنگی در میاره بهت تعارف میکنه
https://t.me/namkanda77/57112