ده سال پیش همسر پسر خالم گفت روز عید بیا خونمون منم رفتم اونجا همه با لباس نگینی جلابی ازینا که رو ممه هاشون برق می زنه و زیر ممه هاشم پاشنه گذاشتن نشسته بودن من مانتو پوشیده بودم بعد دختر دایی هام یه گوشه برا خودشون عربی حرف می زدن فیس می دادن و هر و کر می خندیدن وقتی رفتم خونه مامانم گفت اون یکی زن داییم اومده گفته خدا لعنتشون کنه نائله یه گوشه سر به زیر نشسته هیشکی باهاش حرف نمی زنه اونا دارن برا خودشون حرف می زنن و می خندن گفتم اخه من که نه الکی و زورکی می تونم بخندم نه حنا گذاشتم نه لباس اونجوری پوشیدم که دربارش باهاشون خط فکری داشته باشم اونا دارن از هم می پرسن کجا حموم مغربی گرفتی کجا پشماتو زدی کجا و چه قیمتی چیز میزاتو گرفتی که هرکی گرون تر پزش بیشتر. حالا هر بار یه مهمونی می رم همه اون صحنه رو یادم می یارن و همسر پسرخالم دیروز گفت هنوز شرمنده ام که دعوتت کردم و اونجوری باهات رفتار کردن. ولی من واقعا برام عادیه هیچ اشتراک فکری با هیچ بشری ندارم و اصلا برام مهم نیس که خجالتی ام. یه دوره کودکی زجر می کشیدم چون همون دخترا می رفتن یه گوشه بازی می کردن منو بیرون مینداختن و یه گوشه برا خودم می ایستادم رو دیوار خط خیالی می کشیدم واقعا برام مهم نیس تو مهمونی هاتون یه گوشه بشینم و هیچی حرفم نداشته باشم چون کوله بار ذهنی خودم پر هس با تخیلم سر می کنم اینو قاطعانه می گم.
7
2September 1, 2026 85 1