وصیتنامه سیاسی آدولف هیتلر ۷ فوریه ۱۹۴۵ امپراتوریهای استعماری نیروی یک ملت را تحلیل میبرند. دنیاهای جدید چیزی جز زوائدی بر دنیای کهن نیستند. نژادهای سفید دچار عقبنشینی و ضعف شدهاند. ماتریالیسم، الکلیسم، تعصبگرایی و بیماری سفلیس. فرزندان ناخلف. تنها جهت ممکن برای گسترش آلمان، به سوی شرق است. اروپا برای اروپاییان. فزونی جمعیتی سرشار آسیا. هر ملتی که خواهان شکوفایی است باید پیوند خود را با سرزمین خویش حفظ کند. هیچکس نباید از خاکی که افتخار تولد بر آن را داشته، جدا شود. اگر هم دور میشود، تنها باید برای مدتی کوتاه باشد و همیشه با نیت بازگشت. انگلیسیها که ناگزیر به استعمارگری شدند ــ و در واقع استعمارگران بزرگی هم بودند ــ غالباً به این اصل پایبند ماندهاند. در مورد ملل قارهای¹، مطمئنم که گسترش آنها تنها در مسیرهایی درست است که خاک فاتحان و مغلوبان در مجاورت یکدیگر قرار داشته باشد. این نیاز به ریشهدار شدن، در مورد همهی ملل قارهای صدق میکند و بهویژه، بهگمان من، دربارهی ملت آلمان. و همین موضوع به احتمال زیاد توضیح میدهد که چرا ما هرگز واقعاً احساس تمایل به استعمارگری نداشتهایم. مروری بر تاریخ، چه کهن و چه مدرن، بیانگر این است که تلاشهای استعمارگرانه در آن سوی دریاها، در نهایت همیشه مللی را که آن راه را برگزیدهاند، به تنگدستی کشانده است. همهی آنها در نهایت بر اثر تلاشهای طاقتفرسای خود مستهلک شدند؛ و طبق قانون اجتناب ناپذیر طبیعت، سرانجام همگی در برابر نیروهایی از پا درآمدهاند که یا خود بهوجود آورده بودند یا دوباره بیدارشان کرده بودند. نمونهای بهتر از یونانیان برای این موضوع سراغ دارید؟ آنچه دربارهی یونانیان باستان صادق بود، در روزگار مدرن نیز به همان اندازه دربارهی همهی اروپاییان صدق میکند. برای کامیابی، یک ملت باید کوشش خود را بر سرزمین خویش متمرکز سازد. بررسی هر بازهی نسبتاً طولانی از تاریخ، شواهدی را آشکار میسازد که درستی این ادعا را تأیید میکند. اسپانیا، فرانسه و بریتانیا همگی در این ماجراجوییهای استعماری بیهوده، خود را ناتوان، مستهلک و تهی کردهاند. قارههایی که اسپانیا و بریتانیا زاده و قطعهقطعه آفریدند، امروز شیوهی زندگی کاملاً مستقل و نگرشی تماماً خودمحور یافتهاند. با این حال، آنها چیزی جز جهانهایی مصنوعی نیستند؛ نه روحی دارند، نه فرهنگی و نه تمدنی اصیل. و از این منظر، چیزی بیش از زوائد بیارزش به شمار نمیآیند. طبیعتاً میتوان استدلالی برای موفقیت در آباد ساختن قارههایی که پیشتر تهی بودند، مطرح کرد. ایالات متحده و استرالیا نمونههای خوبی از این دست به شمار میآیند. بیشک، این موفقیت وجود داشته است—اما صرفاً در بُعد مادی. این سرزمینها بناهایی مصنوعیاند، کالبدهایی بیتاریخ؛ بهسختی میتوان گفت که هنوز در مرحلهی کودکیاند یا اینکه پیشاپیش رنگ کهولت به خود گرفتهاند. در قارههایی که پیشتر ساکنانی داشتند، شکست حتی آشکارتر بوده است. در آنجا نژادهای سفید با زور ارادهی خود را تحمیل کردند، اما تأثیرشان بر بومیان ناچیز بود؛ هندیان همچنان هندی باقی ماندند، چینیها همچنان چینی، و مسلمان نیز همچنان مسلمان. هیچ دگرگونی ژرفی رخ نداده است، و تغییراتی که اندکاندک به وجود آمدهاند، حتی در حوزهٔ دین— با وجود تلاشهای عظیم مبلغان مسیحی—از هر زمینهی دیگری کمرنگتر بودهاند. تنها شمار اندکی تغییر آیین دادهاند که صداقتشان بهسختی قابل باور است—جز شاید در مورد چند سادهدل یا عقبمانده ذهنی. البته نژادهای سفید چیزهایی هم به بومیان دادند، اما بدترین هدیههایی که میشد داد: بلایای دنیای مدرن—ماتریالیسم، تعصب، خرافهپرستی، میخواری و سفلیس. گذشته از این، چون این مردمان از پیش ویژگیهایی داشتند که از هر آنچه ما میتوانستیم عرضه کنیم برتر بود، در بنیاد همچنان دستنخورده باقی ماندهاند. جایی که تلاش شد چیزی با زور تحمیل شود، نتایج حتی فاجعهبارتر بود و عقل سلیم، با درک بیهودگی چنین اقداماتی، باید هرگونه توسل به آنها را مردود بداند. با این حال، باید یک موفقیت را به استعمارگران واگذار کرد: آنها در همهجا موفق شدند نفرتی عمیق برانگیزند؛ نفرتی که این مردمانِ بیدارشده و آگاه شده توسط ما را وامیدارد تا برخیزند و ما را برانند. در حقیقت، به نظر میرسد گویی این ملل صرفاً برای همین هدف برخاستهاند! آیا کسی میتواند ادعا کند که استعمار، شمار مسیحیان جهان را افزایش داده است؟ کجاست آن گرویدنهای گسترده و جمعی که نشانهی کامیابی اسلام بود؟ تنها در گوشه و کنار، مناطقی پراکنده از مسیحیان به چشم میخورد؛ مسیحیانی بیشتر در نام تا در باور. و این، کل دستاورد این آیین باشکوه مسیحیت است؛ دینی که خود را پاسدار حقیقت برین میداند! @N_S_Studies @NaziCenters
وصیتنامه سیاسی آدولف هیتلر ۷ فوریه ۱۹۴۵ امپراتوریهای استعماری نیروی… — NS Studies — TG.ME
October 13, 2025 643 19