برای عزیزکرده‌ام؛ عزیزکرده‌ی من، چه رازی‌ست در آغوش تو که جهان، با… — 𝘊𝙖𝙨𝙖𝙣𝙤𝙫𝙖 — TG.ME

برای عزیزکرده‌ام؛


عزیزکرده‌ی من،
چه رازی‌ست در آغوش تو که جهان، با تمامِ هیاهو و بی‌رحمی‌اش، در آن برای لحظه‌ای خاموش می‌شود؟

گویی هنگامی که دستانت به گرداگردِ من حلقه می‌شوند، تمامِ اندوه‌هایی که راهی به زبان نیافته‌اند، در سکوتی عمیق فرو می‌روند و قلبم، پس از روزها سرگردانی، مأمنی برای آرام گرفتن می‌یابد.

من از آغوش تو چیزی بیش از نزدیکی می‌خواهم؛

پناهی می‌خواهم در برابر روزهایی که سنگینی‌شان از توانِ روح فراتر می‌رود.
می‌خواهم گاه، بی‌هیچ کلامی، در میان بازوانت گم شوم و بگذارم زمان، برای اندک‌زمانی، از حرکت بازایستد.

اگر روزی غبارِ خستگی بر چشمانم نشست و واژه‌ها از بیانِ آنچه در سینه دارم ناتوان ماندند، مرا در آغوش بگیر.
مگذار ناگفته‌های این دل، بیش از این در سکوتِ شب سرگردان بمانند.
سر بر شانه‌ات خواهم نهاد و به صدای قلبت گوش خواهم سپرد؛ شاید در میان آن ضربان‌های آرام، پاسخی برای تمامِ آشوب‌های خویش بیابم.

حتی رایحه‌ی نعناع، با آن تازگیِ خنک و خاموشش، مرا به یاد تو می‌اندازد؛
نمی‌دانم چه نسبتی میان عطرِ ساده‌ی آن و حضور توست، اما هر دو، به شیوه‌ای غریب، مرا از هیاهوی جهان جدا می‌کنند.

و اگر روزی اندوه، این‌بار تو را در بر گرفت،
اگر جهان بر شانه‌هایت سنگینی کرد و توانِ پنهان کردنِ خستگی‌ات را از تو گرفت،
بدان که آغوشِ من، پیش از هر سخنی، برای تو گشوده خواهد بود.

نمی‌خواهم همیشه استوار باشی؛
آدمی را چه سود از استواری، اگر جایی برای فرو ریختن نداشته باشد؟

در کنار من، می‌توانی تمامِ آنچه را که از جهان پنهان کرده‌ای، زمین بگذاری.
می‌توانی خاموش باشی، خسته باشی، حتی شکسته باشی؛
من از تو چیزی جز خودت نخواهم خواست.

شاید معنای دوست داشتن همین باشد؛
آن‌که در میانِ بی‌شمار آدمیان، یک نفر را بیابی که آغوشش برایت نه صرفاً جایِ ماندن، که معنای بازگشتن باشد.

و اگر روزی از من بپرسند آرام‌ترین نقطه‌ی این جهان کجاست،
از دریا و آسمان و تمامِ پناهگاه‌های این خاک خواهم گذشت و تنها خواهم گفت:

آنجا که عزیزکرده‌ام مرا در آغوش می‌گیرد؛
جایی که جهان خاموش می‌شود و دل، سرانجام، به آرامش می‌رسد.

— تهیونگ
September 5, 2026 27