[ و باز هم تراوشات ذهنی من...💘 ]
گفت از چی میترسی؟
گفتم نمیدونم! (تقریبا توی هر جمله میگم. حتی اگه یکم بدونم! کشف کردم نمیدونم اطمینان بیشتری بهم میده برای گفتن حرفهام در ادامه. انگار راه رو باز میذارم...) آدمها ترس دارن. جدیدها ترس دارن. آدمهای جدید خیلی بیشتر ترس دارن. و محیطهای جدیدی که نمیدونم چی توشون رخ میده، هیچ ایدهای از اونجا ندارم... نمیدونم خوشاخلاقن، بد اخلاقن، چطورین. :)
گفت پس تو اینجا کجایی؟ اگه بداخلاق بودن، بغض میکنم. اگه خوش اخلاق بودن اوضاع قابل تحمله. تو چه عاملیتی داری؟ انگار همیشه تو مجبوری تحمل کنی. طرف مقابل شرایط رو تعیین میکنه. احساساتی که قراره پیدا کنی رو، صدای تو اینجا کجاست؟ اگه بد بود، ادامه نمیدی. جابهجاش میکنی. اعتراض میکنی.
گفت مجبور نیستی همیشه تحمل کنی.
گفت اینطوری هر چیز جدیدی برات یه فشار بیاندازه ایجاد میکنه. یه ترس مزمن رو همیشه با خودت اینور و اونور میبری...
گفتم من نمیفهمم احساساتم رو...
من همیشه میخوام فرار کنم. همینه که خودم رو مجبور میکنم. تحمل میکنم. هر طوری هست ادامه میدم...
چون همیشه اولین راه من فراره...
هر چیز جدیدی برای من با ترس همراهه. اگه بخوام تصمیم رو من بگیرم، هیچ چیزی رو شروع نمیکنم. هیچچیزی رو ادامه نمیدم. :)
من تازه بعد از چند ماه میتونم یکم بفهمم حسم به چیزها چیه... تا قبل از اون همش استرسه. ترسه، عذابه، فراره. :)
گفت انگار یه حباب بزرگ گذاشتی روی سرت، همه جا با خودت میبریش، همه چی رو از پشت اون میبینی، همه چی تاره... اولین چیزی که میبینی اون حبابه است، اون ترسی که همهچیز رو احاطه کرده، طول میکشه تا بعضی وقتا چند ثانیه درش بیاری و دور و برت رو نگاه کنی... با این که حتی اون موقع هم دستته. کنارته. :)
گفت وقتی تموم میشه و یهویی نفس میکشی، میخوای از اون تجربه فرار کنی. فراموشش میکنی، گفت براش توضیح بده هر حسی رو که حس کردی، هر چیزی که یادته رو...
گفت باید دستش رو بگیریم و براش توضیح بدیم، کمکش کنیم زودتر حباب رو از سرش در بیاره...
قرار نیست دیگه با خودمون نبریمش، قرار نیست جاهای دیگه باهامون نباشه، قراره فقط براش توضیح بدیم...
بهش گفتم من توضیح میدم بهش، اون با من همونجاست، همه چی رو میبینه، و منم بهش میگم... خودم میدونم، اما انگار همش حرفه، در عمل هیچی نمیمونه... فقط منم و حبابی که هنوزم همه جا، با سایزها و رنگها و شکلهای مختلف، با خودم همه جا میبرم.
ولی یه لحظه، حس کردم شاید بشه، شاید منم بتونم اون حباب رو در بیارم، نه همیشه، نه سریع، فقط به جای ۱ سال، بعد از ده ماه، به جای ۳ ساعت، بعد از دو ساعت، دلم خواست راحت تر نفس بکشم، این توهم امنیت رو بذارم کنار، احساساتم رو ببینم، و حداقل یه بخش از دنیا برام آشناتر باشه...
نمیدونم...
ولی کاش بتونم جلو برم. کاش بیام و بگم که شد. بیام و بگم نمیدونم چرا، ولی آرومترم. بزرگترم... :)
آره. خوابم میاد. کلمهها بی معنیتر میشن، و 💘

