توو روز مرگ زندگی تو صحرای خشک تن بیابون زیر شلاق خورشید… روز مرگ حرکت و باد امید جمعیتی منتظر به فرمان مرگ زنی رو کشیدن با زوزهی بلند از خط خونش رو خاک خسته… یه کلاغ نشست رو بوتههای گز یه سوار ایستاد با مویههای اسبش سنگها دستها رو سرزنش میکردن زمین گشنه خندید به خندقش زنو کشیدن به مسلخ… و زمین اونو بلعید تا گردنش همین که فرو شد یه لحظه سکوت شد یکی گفت بکُشید این فاحشهرو پرتاب شروع شد...! سنگ اول نفرتو زد به گونهاش… آه کشید کلاغ از بوتهها بلند شد سنگ دوم شونهشو شکست کلاغ چرخید دور بوتههای گز سنگ سوم شکست دندونهای زنرو سوار افتاد از زین با مویههای اسبش… یه بچه توو جمع منجمد شد قلبش یه نظامی رفت سمتش یه دندون داد دستش صداش زد بزن حصار جمع ،رفت کنار پرتاب کرد دندونو با فشار تاب خوردو ایستاد… دقیقا مماس گونههای زن همهچی آروم بود تا یک سنگ محکم از جمعیت خورد تووی چشای زن زانوی کودک شکست روی خاک و سر زن به روی شونهها شکست… وسط کویر تنهاییاشون خون زن چسپیده کفِ دمپاییاشون با پاهای خونی میرن سمت ده و خیالشون راحته که شب میخوابن آروم دست میندازن روی شونههای هم به هم میگن عاقبت زن، چه سیاه بود غافل از اینکه یه جسد کافی نیست واسه اینهمه گرگ وسط اینهمه بیابون گرگا رد پاها رو میبینن جری میشن رد خونو میگیرن… تولههاشون هنوز کوچیکن گشنهان گله گندهست وحشی و درشتن همه باهم راه میفتن آخر تصمیم مشخصه مسیرم که راحت ده معلومه همونجائه ته جادهست… راه خیلی دور نی میرسن زیر یه ساعت بو میاد بوی گل و آهن همه خوابن پنجرهها بازن خونهها کوچیکن همه توو اتاقن این واسهی گرگا یه شکار سادهست… دور چراغا میچرخن پروانهها جیرجیرکا میخونن آواز بیچارهها گوشت نرم نوزاد قبلی مزه کرده گرگا میرن یه راست به سمت گهوارهها میپرن از خواب مادرا پریشون جیغ میکشن که گرگا زدن شبیخون… مردای دِه با سنگ کف دستشون که باقی مونده از مراسم همین امروز ولی این سنگا این دفعه چقدر ضعیفن با سنگ نمیشه این گرگارو بکنن بیرون برق میزنه توو شب چشم سرخشون… میفته تیکههای گوشت نوزاد از لب دندون وقتی وحشت میگیره همه جارو همه قبول میکنن اولین ایدههارو یکی سر چوبشو آتیش زد و آورد… گفت فقط با آتیش میشه ترسوند گرگارو دستاش از ترس یخ کرده بودو لرزید چوب از دستش افتاد تو همهمهی زوزهها چقدر این شعلهها وحشی و سریعن آخ چقدر خشک و پوشالین دیوار این خونهها… من ازون دور دیدم رقص بدنارو دیدم آتیش عدالت گرفته فضارو اشک شوقم چکید رو یال اسبم وقتی بوی گوشت سوخته پر کرد هوارو دیدم منقار لاشهخوار کلاغا رو… دلم واسه مردم این ده که نسوخت هیچ یه آتیش کوچیک روشن کردم و تماشا کردم زیبایی انتهارو...! برگرفته از جنایت سنگسار ثریا #سورنا
توو روز مرگ زندگی تو صحرای خشک تن بیابون زیر شلاق خورشید… روز مرگ… — مای مایند" — TG.ME
October 19, 2025 186 6