تصور کن عصر مهآلود و بارانی یه دسامبره، حوالی هزار و هفتصد و اندی، توی لندن... دامن ساتن لباس مشکیت رو جمع میکنی تا توی بارون گلی نشه، شنل مخملت رو دور خودت میپیچی، انگشترت رو از توی کیف دستیت درمیاری و روی دستکش مشکیت میپوشی: وقت رفتنه. از کالسکه پیاده میشی و به سمت دری میری که تمام عمرت منتظر باز شدنش بودی؛ جایی که باید خونه باشه. ماسکت رو روی صورت محکم میکنی، شونهها رو میدی عقب، قدمها رو محکم تر برمیداری و چند قدم تا دیدن چراغهای کمجون سقف بلند و ویکتوریایی روبروت باقی نمونده. تو دعوت شدهای به جایی که باید باشی: بالماسکهی خونآشام. @musicsforstudying ☜
December 7, 2025 853 10