تقاطع رویدادهای اخیر، از خروج موقت دیپلماتهای انگلستان از تهران تا تصویب بودجهای اختصاصی در مجلس امریکا با هدف صریح پشتیبانی از تقابل نظامی با ایران، نشاندهنده آمادهسازی برای یک رویارویی سخت میباشد. بررسی الگوهای تاریخی نشان میدهد که تخلیه سفارتخانهها، حتی با حفظ سازوکار دورکاری، یکی از معنادارترین سیگنالهای پیشابحران در روابط بینالملل محسوب میشود. همگرایی این متغیرها با بنبست کامل مسیرهای دیپلماتیک، چشماندازی را ترسیم میکند که در آن طرفین در حال گذار از فاز بازدارندگی با حملات محدود به فاز بالا بردن سطح تنش و جنگی بزرگتر از آنچه پیش از این رخ داده هستند. تحلیل این شرایط نیازمند کاربست رویکردهای نظری علم سیاست است تا بتوان از سطح اخبار روزمره فراتر رفت، به درکی ساختاری از پویاییهای پیش رو دست یافت.
کنشهای رسانهای مقامات امریکا در روزهای اخیر به وضوح بر پایه نظریه امنیتیسازی مکتب کپنهاگ قابل تبیین است. انتشار تصاویر کشتهشدگان نظامی امریکا در درگیریهای اخیر، از جمله سرباز زن نوزده ساله، در کنار اظهارات ترامپ مبنی بر فریبکاری ذاتی ساختار سیاسی ایران، کارکردی فراتر از جنگ روانی دارد. این رویکرد به دنبال بسیج افکار عمومی برای مشروعیتبخشیدن به اقدامات نظامی خارج از عرف است. اظهارات روبینو مبنی بر وجود شکاف عمیق میان جامعه و حاکمیت، در کنار اطلاق عنوان «شیعیان رادیکال» به هسته قدرت در ایران، تلاشی برای مشروعیتزدایی از نظام سیاسی و القای این گزاره است که تقابل نظامی، نه علیه یک ملت، تعارضی با یک گروه رادیکال است. این مفهومسازی هنجاری، بسترهای لازم را برای توجیه اخلاقی هرگونه مداخله سخت فراهم میآورد.
در سوی دیگر، رفتارشناسی دستگاه دیپلماسی و ساختار رسانهای ایران نشاندهنده نوعی واقعگرایی تدافعی آمیخته با پوشش راهبردی است. اظهارات صریح عراقچی در مصاحبه اخیر خود مبنی بر استفاده ابزاری از مذاکرات در زمان درگیری، با هدف خرید زمان، مدیریت افکار عمومی جهانی، تایید میکند که دیپلماسی برای تهران یک مسیر حل منازعه نیست، بلکه ابزاری تاکتیکی در خدمت میدان است. همزمان، تغییر ادبیات کارشناسان رسانه ملی و طرح سناریوهای مرتبط با امکان از دست رفتن موقت جزایر استراتژیک و بنادر جنوبی، نشان از چرخش ادراک تهدید در داخل ایران دارد. سیستم حاکم در حال آمادهسازی روانی جامعه برای پذیرش یک شوک ژئوپلیتیک است؛ امری که ثابت میکند دستگاه محاسباتی ایران، جنگی با ابعاد بسیار گستردهتر از یک درگیری محدود را مفروض گرفته است.
نقطه کانونی این سناریوی احتمالی، تسلط بر تنگه هرمز است. بر اساس نظریه ثبات هژمونیک، قدرت مسلط نظام بینالملل برای حفظ مشروعیت خود نیازمند تامین کالاهای عمومی(Public Good) مانند امنیت آبراههای بینالمللی است. کنشهای پیشین نهادهای نظامی ایران در اعمال محدودیت یا هدف قرار دادن کشتیها در تنگه هرمز، دقیقاً همان مستمسک حقوقی_هنجاری را در اختیار واشنگتن قرار داده تا با مداخله نظامی به منظور بازگشایی تنگه، نقش یک منجی اقتصاد جهانی را ایفا کند. در این چارچوب، اشغال بنادر و جزایر ایرانی توسط نیروهای آمریکایی با هدف کنترل قیمت نفت، مهار تورم جهانی توجیه خواهد شد. ایالات متحده از این طریق تلاش میکند یک تجاوز سرزمینی را در قالب عملیات حفظ ثبات بینالمللی کادربندی کند.
پیامدهای پس از فاز جدید تقابل، تابع مستقیمی از جامعهشناسی سیاسی قدرت در ایران خواهد بود. پس از اشغال احتمالی برخی مناطق استراتژیک جنوب ایران، واشنگتن تلاش خواهد کرد تا با استفاده از اهرم سرزمین، از تهران امتیازاتی بسیار فراتر از پرونده هستهای، نظیر خلع سلاح موشکی، تغییر بنیادین رفتار منطقهای را تحمیل کند. با این وجود، تحلیل ساختار قدرت در ایران نشان میدهد که وزن سیاسی_امنیتی نهادهای نظامی، فرماندهان سپاه پاسداران به مراتب سنگینتر از دستگاه دیپلماسی دولت است. از آنجا که بقای ایدئولوژیک، حفظ تمامیت ارضی کشور برای ماهیتی وجودی دارد، امکان تسلیم شدن یا پذیرش یک صلح تحمیلی برای ایران بسیار ضعیف ارزیابی میشود.
برآیند تمامی متغیرهای مطروحه حاکی از آن است که خاورمیانه در آستانه ورود به یک دگرگونی استراتژیک قرار دارد. محتملترین سناریو بر اساس شواهد موجود، وقوع یک جنگ فرسایشی طولانیمدت است. هسته سخت قدرت در ایران، با اتکا به دکترین جنگ نامتقارن، تلاش خواهد کرد تا هزینه اشغال سرزمینی را برای نیروهای امریکایی به شدت افزایش دهد. این وضعیت، منطقه را وارد یک بنبست خونین، طولانی خواهد کرد که در آن هیچ یک از طرفین قادر به دستیابی به پیروزی مطلق در کوتاهمدت نخواهند بود، مفهوم بازدارندگی جای خود را به یک منازعه مستمر ژئوپلیتیک خواهد داد.