کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی
علت اصلی ناکامی ایران در مسیر توسعه سیاسی و اقتصادی را نباید صرفاً در کمبود منابع، فشارهای خارجی یا ضعفهای مدیریتی، جستوجو کرد. توسعه، پیش از آنکه به سرمایه مالی، فناوری یا زیرساخت وابسته باشد، به توانایی نخبگان حاکم یک نظام سیاسی در شناخت دقیق واقعیتها وابسته است. هیچ کشوری بدون تشخیص صحیح مسئله، قادر به یافتن راهحل مناسب نخواهد بود. به همین دلیل، در ادبیات سیاستگذاری عمومی، نخستین مرحله هر تصمیمگیری، «تعریف و شناخت مسئله» است؛ زیرا اگر مسئله از ابتدا بهدرستی شناخته نشود، حتی دقیقترین برنامهها نیز به نتایجی نادرست خواهند انجامید.
مشکل امروز سیاست ایران دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. در چند دهه اخیر، تحلیل سیاسی بیش از آنکه محصول پژوهش، داده و شناخت علمی باشد، به خروجی رقابتهای جناحی و منافع گروهی تبدیل شده است. بسیاری از تحلیلها نه با هدف فهم واقعیت، بلکه برای اثبات درستی یک جریان سیاسی یا تخریب جریان رقیب تولید میشوند. در چنین فضایی، حقیقت قربانی تعلقات سیاسی میشود و آنچه اهمیت پیدا میکند، نه منافع ملی، بلکه پیروزی «قبیله سیاسی» است.
این وضعیت را میتوان یکی از مهمترین موانع توسعه در ایران دانست. در جامعهای که نخبگان سیاسی، هر مسئلهای را از دریچه رقابتهای جناحی میبینند، امکان رسیدن به اجماع بر سر مسائل اساسی کشور از میان میرود. نتیجه آن است که حتی بحرانهایی که مستقیماً با معیشت مردم، امنیت ملی یا جایگاه بینالمللی کشور ارتباط دارند، به میدان رقابتهای سیاسی تبدیل میشوند. در چنین شرایطی، تصمیمگیری دیگر بر پایه شناخت واقعیت انجام نمیشود، بلکه بر مبنای مصلحتهای کوتاهمدت گروههای قدرت شکل میگیرد. از منظر جامعهشناسی سیاسی، هنگامی که منافع گروهی بر منافع عمومی غلبه میکند، دولت بهتدریج ظرفیت یادگیری خود را از دست میدهد. طبیعی است که خروجی چنین ساختاری، افزایش خطاهای محاسباتی و کاهش توانایی نظام سیاسی در پیشبینی و مدیریت بحرانها خواهد بود.
متأسفانه این مسئله تنها به اختلافات سیاسی محدود نمانده است. امروز حتی نخبگان علمی و دانشگاهی نیز بهتدریج از چرخه تصمیمسازی کنار گذاشته شدهاند. دانشگاه که باید مهمترین نهاد تولید دانش، تحلیل و ارائه راهکار برای حل مسائل کشور باشد، بیش از آنکه به عنوان بازوی فکری حکومت شناخته شود، در بسیاری از موارد صرفاً نقش ناظر منفعل را ایفا میکند. هشدارهای پژوهشگران، تحلیلهای اقتصاددانان و مطالعات متخصصان علوم سیاسی یا شنیده نمیشود یا پس از وقوع بحران، ارزش آنها آشکار میشود؛ زمانی که هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل شده است.
مسئله نگرانکنندهتر، در فرهنگ سیاسی حاکم بر فضای عمومی کشور است. در یک جامعه سیاسی بالغ، میان منتقد، مصلح، مخالف و معاند تفاوتهای روشنی وجود دارد و هر یک جایگاه مشخصی در عرصه عمومی دارند. اما هنگامی که این طیف گسترده به یک مفهوم تقلیل پیدا کند و هر صدای متفاوتی با برچسب «عناد» یا «همصدایی با دشمن» مواجه شود، عملاً امکان اصلاح از درون نیز از میان خواهد رفت. جامعهای که نتواند نقد دلسوزانه را از دشمنی تفکیک کند، بهتدریج مهمترین سرمایه خود یعنی سرمایه فکری را از دست خواهد داد.
تجربه کشورهای توسعهیافته نیز نشان میدهد که پیشرفت، محصول حذف اختلاف نظر نیست؛ بلکه نتیجه نهادینه شدن گفتوگوی تخصصی و بهرهگیری از ظرفیت همه نخبگان است. هیچ نظام سیاسی نمیتواند تنها با اتکا به یک روایت، مسائل پیچیده اقتصادی، اجتماعی و بینالمللی را مدیریت کند. پیچیدگی جهان امروز، مستلزم شنیدن دیدگاههای متنوع، نقد مستمر سیاستها و استفاده از دانش تخصصی در فرآیند تصمیمسازی است.
ایران امروز با مجموعهای از بحرانهای متراکم اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مواجه است. در چنین شرایطی، بیش از هر زمان دیگری به عقلانیت نهادی نیاز داریم؛ عقلانیتی که منافع ملی را بر منافع جناحی مقدم بداند، دانشگاه را دوباره به متن تصمیمسازی بازگرداند و میان نقد علمی و دشمنی سیاسی مرز روشنی ترسیم کند. ادامه مسیر کنونی، نهتنها امکان حل بحرانها را کاهش میدهد، بلکه ظرفیت نظام حکمرانی برای شناخت واقعیت را نیز تضعیف خواهد کرد.
بزرگترین تهدید امروز ایران، کمبود راهحل نیست؛ کمبود شنیدن راهحلها است. تا زمانی که تحلیلهای علمی زیر سایه تحلیلهای منفعتطلبانه و قبیلهای گروههای تندرو قرار گیرند، سیاستگذاری نیز از شناخت دقیق مسئله فاصله خواهد گرفت. توسعه از جایی آغاز میشود که سیاست دوباره به علم اعتماد کند، نقد را تهدید نپندارد و بداند که حفظ منافع ملی، پیش از هر چیز، نیازمند شناخت درست واقعیت است.
