#داستان_کوتاه #پدر شبی که خانه را ترک کردم ٫ روی مبلی تک نفره در حالتی که از شدت مستی دست ها رو به پایین و سر رو به بالا خوابش برده بود . . . من بی خداحافظی رفتم ولی هیچ در مخیلم نمیگنجید که آخرین حرفی که به پدرم زده ام شامت روی گاز هستش بود . . . من با عجله خانه را ترک کرده بودم بی آنکه منتظر جوابی از او باشم - تا چه مدت خونه رو ترک کرده بودین مادام؟ - نمیدونم دقیق یادم نمیاد شاید ٫ شاید ۳ روز شایدم کمی بیشتر ـ کی متوجه این موضوع شدین؟ ـ وقتی که برگشتم دیدم همون شکلی که خوابیده بود روی مبلش هست و یه بوی بدی هم ازش میاد من سراغش رفتم و چند بار محکم سعی کردم با صدا بیدارش کنم پدر پدر پدررر اما او حتی یه تکون هم نخورد پس سعی کردم با ضربه و تکان دادن بیدارش کنم که متوجه شدم پدرم دیگ پیشمون نیست کاش حداقل میتونستم ازش خداحافظی کنم نویسنده: مبین بنی آدم
داستان_کوتاه #پدر شبی که خانه را ترک کردم ٫ روی مبلی تک نفره در حالتی… — ₘₒbᵢₙ'ₛ ₗᵢfₑ — TG.ME
July 4, 2026 94