میپرسی چرا اینهمه تهی هستی و من نمیگویم که احساساتِ شایستهی بیان، فاسد شدهاند. قلبی که میتوانست پناهِ تو باشد، خرد شده است و من تکههایش را بهسوی آدمها پرتاب میکنم، تا آنها را از خود برانم، که کسی هرگز نداند این کالبد، تابوتِ روحِ من است. روزها سنگینیاش را روی شانههایم حس میکنم و شبها، تو میآیی و بارِ دیگر، زندهبهگورم میکنی.
3June 29, 2026 364 8