و با وجود این من رؤیاهایی داشتهام... در رؤیاهای من دنیا نجیب شده بود، روحانی شده بود؛ آدمهایی که من در بیداری از آنها آنهمه وحشت داشتم، در رؤیاهایم همچون انکساری تابان پدیدار میشوند، انگار که تابناک شده بودند و از نور سرشار بودند که در هوای خفه خطوط اشیاء را جان میبخشد؛ صداهایشان، قدم زدنشان، حالت چشمهایشان و حتّی حالت لباسهایشان معنایی هیجان انگیز مییافت، به عبارتی سادهتر، در رؤیاهایم جهان زنده میشد، و چنان به نحو گیرایی پر شکوه، آزاد و اثیری میشد که پس از تنفس گرد و غبار این جهان نقاشی شده خردکننده میشد.
اما در آن هنگام دیری بود که به این اندیشه خو گرفته بودم که آنچه را رؤیا مینامیم نیمه واقعیّت است، نوید واقعیّت است، نظری است بر آن و نَفخهای است از آن، یعنی، این رؤیاها در خود به صورتی مبهم، و دقیق، واقعیّتی راستینتر از زندگی پر از لاف و گزاف ما به هنگام بیداری دارند، و این زندگی به نوبهی خود، نیمهخواب است، چرتی سیهکارانه است که آواها و مناظر جهان واقعی با نقابی عجیب و غریب در آن رسوخ میکنند، و به آن سوی حاشیهی ذهن جریان مییابند.
- ولادیمیر ناباکوف
• دعوت به مراسم گردنزنی / ترجمهٔ احمد خزاعی
Minerva
4November 29, 2025 3.2K 9