سروِ چمان من چرا... میلِ وطن نمی‌کند؟! می‌اندیشم؛ به ایران، آرامِ… — Memariaan — TG.ME

سروِ چمان من چرا...
میلِ وطن نمی‌کند؟!

می‌اندیشم؛
به ایران،
آرامِ جان،
سروِ روان!

دلم می‌لرزد از بیم فردای مبهمِ وطن و این دراز شبان.
با هزاران امید گوش سپرده‌ام به بامدادِ روشن روان،
که از راه برسد و این دیار نماند به‌جا، بی‌یاران!

کجاست صبح روشن وطن؟؛
که از شوق دیدارش، پشتِ تیره‌ی خواب بشکند و بی‌نام و نشان شود.

ای روحِ چمان،
آرامِ جان،
میل کن بر چمنِ فسرده و یخ زده‌ی ایران!
تابِ چرا نیست؛
چون روزگاری بی‌امان، می‌گذرد بر سَرِمان.
تو بیا و بمان!
به دوش می‌کِشَمَت چون جان؛
ای سرو روان،
بیا و سایه فکن
دیگربار بر سَرِمان!



در بهمنِ سردِ ایران
۱۴۰۴/۱۱/۱۱

.
نوشته: نجوا همایون
❤5
February 2, 2026 1.1K 4