در شهری کوچک در یورکشایر انگلستان معدن اصلی در آستانه ی تعطیلی است.
کارگران با بیکاری ، فقر و فروپاشی خانواده ها روبرو شده اند.
تنها چیزی که هنوز روحیه ی مردم را حفظ می کند ، ارکستر سازهای بادی معدنچیان است.
تا اینکه زنی جوان به نام گلوریا با سازش وارد گروه می شود.
جرقه ای از امید در دل اعضا روشن می شود ، امیدی برای نجات گروه و برای شرکت در مسابقه ی ملی.
یورکشایر شهری که معدن هایش تعطیل شده ، سفره هایش کوچک شده و امید از چهره ی مردمش رفته.
اما در دل همین ویرانی ، یک چیز هنوز زنده است:"ارکستر"!
نه بخاطر سازها ، بلکه چون مردم هنوز
باور دارند صدایی هست که می تواند دوباره جمعشان کند.
باور دارند که هنوز یک چیزی در خاک معدن زنده است و نفس می کشد :
"توانایی ساختن صداهایی تازه."
در کمال ناباوری دیدند ارکسترشان به
یک موزیسین توانا نیاز داشت تا نتی را بنوازد که سالهاست در گلوی خاک معدن گیر کرده بود.
6
3February 9, 2026 200 2