دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهیست که در خانهٔ همسایهٔ من خوانده خروس
وین شبِ تلخِ عبوس
میفشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
ماندهام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که میآید نرم
محو آن اختر شب تاب که میسوزد گرم
مات این پردهٔ شبگیر که میبازد رنگ
آری این
پنجره بگشای که صبح
میدرخشد پس این پردهٔ تار
میرسد از دل خونینِ سحر بانگِ خروس
وز رخ آینهام میسترد زنگ فسوس
بوسهٔ مهر که در چشم من افشانده شرار
خندهٔ روز که با اشک من آمیخته رنگ
▪️هوشنگ ابتهاج
July 25, 2026 668