قصه زندگی من و ما با او :. (بخش ۲ از ۲) ما را چه به راهبردچی بودن؟… — مجال | یاسر جلالی — TG.ME

.: قصه زندگی من و ما با او :.
(بخش ۲ از ۲)

ما را چه به راهبردچی بودن؟ بدون او دنیای ما اصلا این چیزها نبود. اما او برای ما حجت بود. باز هم خط و جهت را او نشان می‌داد. خواندن و نوشتن را به خواست و اراده او موجه می‌دانستیم والا ما که در این دنیاها نبودیم. این دنیا را او برای ما ساخته بود و ما به تخاطب با او می‌بالیدیم.

تا از بازسازی انقلابی ساختار فرهنگ و رسانه گفت، خود را با آن تنظیم کردیم و به محض اینکه به توصیف وضعیت فرهنگی و اجتماعی اشاره کرد نتوانستیم مقاومت کنیم و به شوق آمدن او دست به خاک و جوهر بردیم. تلاش ما برای شناخت دقیق مردم و گروه‌های مختلف اجتماعی هم نوعی تقلا برای بودن در مسیر او بود که صریح و با تأکید مستقیم تکلیف کرد که توجه به لسان قوم لازمه کار است؛ او گفت که از جوان و نوجوان تا حتی معاند، مخالف، جاهل و... باید با زبان متناسب خودشان حرف زد.

اما این رسمش نبود؛ آخرین نامه‌ای که برای او نوشتیم و زمان زیادی برای بهبود جزئیات آن گذاشته شد، پیش ما ماند و ارسال نشد و با خبر شهادت بلاموضوع شد. افسوس...

بگذریم؛ طولانی شد. من با شناخت و آگاهانه امیدوارم به خلف صالح او و پایبند به مشی و مرام و مسیر و هدف و آرمان او؛ اما این ما و من بدون او و قاب عکس پر از نوری که تصویر او هم به آن اضافه شده، برای من فقط حسرت است و غم.

مگر می‌شود او نباشد و ما باشیم؟ کاش حداقل نور و علی‌اکبر و عباس و مادر و پدر سعیدشان که حالا دیگر نامشان به لفظ و هویت شهید و شهادت آراسته شده، دست من را می‌گرفتند.

سخت است. دیگر نمی‌توانم بنویسم ما؛ بدون او، این ما دیگر برای من، ما نیست...

آقای عزیز، اگر ۱۷ سال پیش با آن تکانه مسیر دیگری پیش روی ما قرار دادی؛ اما حال امروز من قابل مقایسه با آن روزها نیست. این جنگ و این حادثه بزرگ و جانسوز و غم رفتنت، یک عزای عمیق و شعله‌ور و سلسله‌ای از آشوب و جنبش دائمی در قلب و ذهن و وجود من ایجاد کرده است.

اما باید به خود مسلط شد؛ مگر می‌شود عزادار او بود و خلاف خواست او عمل کرد؟ ‌او پس از شهادت جانکاه سید حسن نصرالله گفت که عزای ما، ماتم گرفتن و افسرده شدن و یک گوشه نشستن نیست. او گفت که عزای ما جنسش از جنس عزای سیدالشهدا (ع) و زنده و زنده‌کننده است. گفت که عزا، ما را به حرکت و پیشرفت و شوق بیشتر به کار وادار می‌کند.

او از ما خواست که این پیام را در دل و جان خودمان به معنای واقعی کلمه نفوذ بدهیم و احساس کنیم عزاداری ما هم باید ما را به پیش ببرد. نمی‌دانم شاید نتیجه حال امروز من و من‌های آن ما، تجدید یک عهد قدیمی است؛ عهدی نو شده با وصی و جانشین صالح تو برای یک حرکت دیگر...

ضرورت امروز ما، عمل انقلابی واقعی و مؤثر و در نسبت عینی با مردم و کشور و واقعیت‌های میدان مبارزه و جبهه‌بندی کلان در دنیا است. اقدام و عملی که تغییردهنده معادله باشد نه کوچک و تزئینی و سطحی که بیشتر تسکین‌دهنده عذاب وجدان‌های ما هستند!

ما امروز عهد می‌بندیم که ولنگاری، بی‌تعهدی و وادادگی و عزلت‌نشینی را کنار بگذاریم. عهد می‌بندیم که همچون یک جریان زنده، تکلیف بزرگی که بر دوش داریم را احساس کنیم و بفهمیم؛ و پس‌ازآن، سهم خود را به میدان بیاوریم و ادای تکلیف کنیم.

او گفت که بدون ترس، با درک به‌هنگام و احساس تکلیف به موقع باید عمل کرد و وارد میدان شد. ما امروز خود را متعهد می‌دانیم به این عمل به‌هنگام. مبادا زمان بگذرد...

@majaal
July 10, 2026 607 12