انصافاً خوش به حالِ در و دیوارِ اون خونه و هر کی اونجا بوده! آخه چه صحنهای ملیحتر و شیرینتر از لحظهی گره خوردنِ نگاهِ آمنه به نگاهِ نوزاد نازنینش؟ خورشیدی که منّت سرِ زمین گذاشته بود و اومده بود تا تاریخ رو به قبل و بعد از خودش، تقسیم کنه: «دوران تاریکی» و «دوران روشنایی»!
حضرتِ دریای بینهایتِ حق! ما قطرههای ریز و بهچشمنیومدنی رو با اتصال به خودتون، دریا کنید... گرفتارمون کنید به دوست داشتن؛ که هر چی هم بشه، «عشق محمّد بس است و آل محمّد»!