گاهی وقتا انقدر نشخوار میکنم که به تهش میرسم. میرسم به جایی که به… — گمشدگان برای همیشه. — TG.ME

گاهی وقتا انقدر نشخوار میکنم که به تهش میرسم.
میرسم به جایی که به خودم میگم،کاش الان
هیچِ هیچ بودم،کاش میشد وجودم رو از هیچ کنم،بدونِ سکنه.یا یه وقت هایی میگم،چرا من!چرا برای من باید اون اتفاق می‌افتاد؟
دوستی میگفت:هیچ وقت به اتفاق های که تجربه کردی نگو بلا!نگو چرا سرم اومد!نگو چرا من!
به چشم یه تجربه نگاه کن.
ولی آخه این تجربه،یک باری روی دوش من
گذاشت که استخون هام پودر شد،پودرِ پودر شدم.
ادامه مسیر رو نمی‌دونم!اون وقت تو میگی تجربه!.
چیزی که باعث شب بیداری هامِ،نشخوار هامِ،گریه هامِ،تجربست!.
یه وقت هایی هم میگفت:ببین تو دیگه داری زیادی شلوغش میکنی.
نمیدونم،شایدم راست میگه،من زیادی شلوغش میکنم.
من زیادی به اون احساس لعنتی بها دادم،زیادی شلوغش کردم. زیادی ذهنم رو شلوغ کردم.
شاید دیگه نباید به کسی چیزی بگم.
نباید دیگه حرفی بزنم،نباید دیگه ذهن آدم هارو هم شلوغ کنم.بهتره یه گوشه بشینم و فقط تماشا کنم.
بهتره تو همون افکار درهم‌برهمم غرق بشم.
September 26, 2026 155 1