در کارنامهی ترانهسرایی ایرج جنتیعطایی میتوان چندین خودنگاره و حدیث نفس یافت. ترانههایی که او در توصیف یا نقد خود سروده است. از برخی ترانههای آغازین او که به شکلی طبیعی، تکرار کلیشههای مرسوم بوده که بگذریم، در دههی طلایی پنجاه خورشیدی ترانههای درخشانی مانند کندو و علیکنکوری و خاکستری هرچند بسته به مضمون فیلمها سروده شدهاند اما خودنگارههای برجسته و قابلتوجهی نیز در کارنامهی ترانهسرا و حتی تاریخ ترانهی فارسی محسوب میشوند. ترانهی «شبشکن» احتمالا آغاز جدی خودنگارهنویسی و حدیثنفسسرایی این ترانهسراست. ترانهای که از فرصتهای از کفرفته و حسرتهای رنگارنگ میگوید و مرگ را مانع رسیدن به آرزوهای دستنیافته میداند، آرزوهایی که بیشتر برای روزگار است تا برای خویشتن: آخ اگه مرگ امون میداد، دوباره باغ میشدم تو رگ یخبستهی شب، نبض چراغ میشدم پس از این ترانه است که حدیث نفسهای جنتیعطایی متعدد میشوند. چند ترانهی شاخص او با این رویکرد در حدود پانزده سال اخیر منتشر شدهاند. در «نفسبریده»، ایرج، خود را عامل تمام مصیبتهایی میداند که بر سرش آمده: به کی پناهنده شم از منی که خودپرپرکنم منی که رؤیاکشم و که آرزوخنجرکنم؟ و در ترانهی «نمیبخشم» نیز با همین رویکرد بابت دستنیافتن به آرزوها و رهاکردن رؤیاها خود را سرزنش میکند: نمیبخشم، نمیبخشم منُ هرگز! خیانتهامُ به رؤیا نمیبخشم و در ترانهی «تو مثل من نباش»، پس از نقد گذشتهی خویش به نسل آینده نهیب میزند: ای آیندهی عشق و رؤیا و تلاش تو مثل من نشو! تو مثل من نباش! در نهایت به گمان من زیباترین خودنگاره و حدیث نفس ایرج جنتیعطایی، ترانهی «شبیه هیچکس» است. ترانهای که از ابتدا تا انتها برخلاف رویهی معمول ترانهسرا، اینبار یک مفاخرت باشکوه است: ردای نور بر تنم، آتش به خاکستر زدم خورجینم از ترانه پر، خانهبهخانه در زدم ... *** ترانهی «لکلک برج قدیمی» آخرین حدیث نفس ایرج جنتیعطایی است. حدیث نفسی تمثیلی که در آن به توصیف وضعیت دردناکی که به گمان خود در آن گرفتار است، میپردازد. شاید بسیاری از شنوندگان این ترانه در وهلهی اول به یاد «برج و کبوتر» اردلان سرفراز بیفتند. ترانهی سرفراز دربارهی برج تنهاست و دلبستگی به کبوتر پناهبرده به خود؛ یک عاشقانهی تلخ مانند «جزیره»ی فرح تجلی. اما ترانهی ایرج در وصف پابستگی لکلک زخمی پشت تورهای سیمی و سیاه برجی ویران است. در رثای پریدن؛ در توصیف حسرت روزهای اوج: لکلک ستارهچینم، زخمی خشم زمستون جونپناه من یه برجه، برجی از حادثه ویرون اگه آسمون وحشی، واسه شاهین، پرشکن بود از زمین تا نبض خورشید، جادهی غرور من بود پس از این توصیفها و نقل حسرتها و از میانهی این ترانهی نسبتا بلند، نشانههایی از ناامیدی را در او میبینیم: مرگ پرواز من اینجاست، پشت این تورای سیمی همیشه تنها میمیره، لکلک برج قدیمی و در ادامه، با تغییر محسوسی در وزن ترانه، از مرگ میگوید و از آیندهی تلخ محتومی که در انتظار اوست: دارم از پا درمیام تو برج شب شکل پرواز دیگه یادم نمیاد نه زمینیام نه آسمونیام منِ تنها رُ فقط مرگ میخواد میبینم حس میکنم آینده رُ رو به شهر مرده فریاد میزنم اما باز طنین بغضه و سکوت اونی که شنیده فریادُ منم! با این حال در سطرهای پایانی ترانه، ترانهسرا به امید بازمیگردد و در سطری با وزن و قافیهی مستقل، اعلام میکند که قصد شکست ندارد: پُرِ این رخوت خاکآلودهی رؤیاشکن نمیخوام خالی بشم از آرزوی پرزدن و پس از آن آرزویش را فریاد میزند: آرزومه حس کنم شاید یه روز لکلک برج قدیمی میتکونه پرشُ زیر بارون ستاره پراشُ وا میکنه ماه و اقیانوس و جنگل میبینن رفتنشُ پایانبندی این ترانه، رو به امید و آینده و پرواز است. ایرج جنتیعطایی حالا به ما اعلام میکند که در این تلخ و تاریکترین لحظات ممکن، هرگز دست از امید نشسته است: لحظهی پروازه دیگه، لکلک برج قدیمی چشم آینده به راهه، اونور تورای سیمی اول آینده اینجاست، اونور تورای سیمی وقت پرواز بلنده، لکلک برج قدیمی *** آرمن آساطوریان در طراحی فضای موسیقی این ترانه، به درستی تصمیم به نقشآفرینی جدی صدای ترانهسرا گرفته است. او به این درک درست رسیده که اجرای این حدیث نفس با صدای سراینده به کمال میرسد و فرشید والهشیدا (خواننده) نیز در عقبنشستن و میداندادن به صدای شاعر همراهی متواضعانهای دارد. موسیقی ارکسترال، متناسب با مضمونپردازی ترانه است و جملهبندیها کاملا در خدمت ارائهی کلام شکل گرفتهاند و در ملودیپردازی و تنظیم، نتها و هارمونیها برای محتوای ترانه دستوپاگیر نشدهاند. «لکلک برج قدیمی» آخرین غنیمت ارزشمند ما از ترانهی نوین نسل اول است. @LyicsNotes
28
6
3
1