قبلا خودم رو داخل حباب کرده بودم. یعنی مثلاً واقعا همراهی های مریض رو پشت در اتاق عمل میدیدم که راهمو سد کردن اینطوری بودم ای بابا دوباره یک روز شلوغ دیگه. یا مثلاً آدما و شغلم همشون فقط یک سری ابزار شغلی بودن برام. سعی می کردم اون دریچه ای رو که به سمت درک احساسات و رنج و همدلی بود رو باز نکنم. چون اونوقت دیگه وارد دریایی میشدم که سدی جلو راهش نبود. و همینطور باعث میشد از حالت ربات گونه وارد بُعد انسانیم بشم و حالا خر بیار و باقالی بار کن. انرژی ای که ازم میره باید ×۲ بشه. من وقتی بحث سرکار بود دکمه ی رباتم رو می زدم و وارد میشدم. اما حالا که آخرای طرحمه. چیزی شده که نباید بشه. موقع CPR ها واقعا نگران مریض میشم. هیجان جاش رو به نگرانی داده.( CPR زیاده اگر بخوای نگران همشون بشی تقریبا روانی برات نمیمونه). رنج انسان بودن تو دوران دانشجویی کوبیده شد توی صورتم و بعد من ازش فاصله گرفتم و رفتم تو حباب و حالا بعد چند سال اون حباب سوراخ شده.
August 26, 2026 98