کاش افسردگی یه وضعیت اورژانسی بود. کاش یکی فقط با یه نگاه به اینهمه حالم بد میفهمید چقدر مریضم و میگفت: «وای خدای من، باید ببریمش بیمارستان!»
بعد که میرسیدیم، فوراً میبردنم اتاق عمل و جراحها میگفتن: «خوبه که همین الان آوردینش؛ این یه مورد خیلی پیشرفتهست.»
بعد بیهوشم میکردن و ده ساعت تمام، مترها رشتهی بلند، چسبناک و سیاهِ یه چیز کثیف و عفونی رو از توی بدنم بیرون میکشیدن و همون لحظه مینداختنش توی دستگاه زبالهسوز تا دیگه نتونه کس دیگهای رو آلوده کنه.
بعد دوباره بخیهم میزدن و چند روز استراحت میکردم. وقتی از بیمارستان میاومدم بیرون، همه میتونستن ببینن چقدر بهتر شدم و بهم تبریک میگفتن و میگفتن:
«آفرین، تو خیلی شجاع بودی. خیلی خوشحالم که حالت خوبه. دوستت دارم.»
117
25
16
2September 4, 2026 8.3K 111