نیمچه‌مهندس‌‌ِ‌مترجم:)🧸: post #43628 — TG.ME

شهر یشم فیپا گرفت. 💚

شاید برای خیلی‌ها فقط یه چیز ساده باشه، اما برای من پشت همین چند کلمه، یه مسیر طولانی خوابیده؛ مسیری پر از ساعت‌هایی که با جمله‌ها زندگی کردم، بارها نوشتم و پاک کردم، دنبال بهترین انتخاب‌ها گشتم و سعی کردم حق این دنیا و شخصیت‌هایی رو که درونش نفس می‌کشیدن، به خوبی ادا کنم.
اما راستش، مسیر رسیدن به اینجا فقط درباره‌ی ترجمه و کتاب نبود. گاهی سخت‌ترین بخش یه کار، خودِ انجام دادنش نیست؛ چیزهاییه که بیرون از کار اتفاق می‌افته. لحظه‌هایی که باید یاد بگیری سکوت کنی، حتی وقتی دلت می‌خواد توضیح بدی. وقتی می‌بینی چیزی که با عشق و تلاش ساخته شده، ممکنه از زاویه‌ی دیگه‌ای و با یه دید نادرست روایت بشه.
آدم توی این مسیر یاد می‌گیره که همیشه همه‌ی قصه‌ها همون‌طور که اتفاق افتادن تعریف نمی‌شن. گاهی آدم‌ها بخش‌هایی از داستان رو طوری که دلشون می‌خواد می‌بینن و گاهی فقط چیزی رو می‌گن که خودشون دوست داشتن.
راستش یاد گرفتم که برای هر چیزی نجنگم. بعضی وقت‌ها بهترین کاری که می‌شه کرد، اینه که به جای توضیح دادن، ادامه بدی. چون در نهایت، چیزی که با زحمت ساخته شده، بیشتر از هر حرفی دووم می‌آره.
شاید یه زمانی فکر می‌کردم از دست دادن بعضی مسیرها یعنی شکست؛ اما حالا می‌بینم بعضی درهایی که بسته می‌شن، آدم رو به جایی می‌رسونن که اگر اون اتفاق نمی‌افتاد، شاید هیچ‌وقت پیداش نمی‌کرد.

شهر یشم برای من فقط یه کتاب نیست؛ یه دوره‌ای از زندگی منه. کتابی که ماه‌ها با شخصیت‌هاش نفس کشیدم، با تصمیم‌هاشون فکر کردم، با دردهاشون همراه شدم و سعی کردم هر کلمه، هر حس و هر لحظه‌ای که نویسنده ساخته بود، همون‌طور که باید به فارسی منتقل کنم.
کائول‌ها برای من فقط اسم‌هایی روی صفحه نبودن. هر کدومشون دنیایی پر از عشق، خشم، وفاداری، ترس و قدرت داشتن. در طول این مسیر، جزیره‌ی ککون فقط یه مکان توی داستان نبود؛ جایی بود که بارها و بارها بهش برگشتم و ساعت‌ها توی خیابون‌هاش قدم زدم.
شاید یکی از قشنگ‌ترین و سخت‌ترین بخش‌های ترجمه همین باشه؛ اینکه کم‌کم مرز بین "خواننده بودن" و "مترجم بودن" کمرنگ می‌شه. یه جایی دیگه فقط دنبال معادل درست کلمات نیستی؛ دنبال اینی که احساس یه صحنه، سنگینی یه سکوت یا گرمای یه رابطه رو هم منتقل کنی.
امروز خوشحالم که این کتاب راه خودش رو پیدا کرده. خوشحالم که نتیجه‌ی این همه تلاش، کم‌کم داره شکل واقعی خودش رو پیدا می‌کنه.
و شاید مهم‌ترین چیزی که از این مسیر یاد گرفتم این باشه که لازم نیست همیشه چیزی رو ثابت کنی؛ گاهی فقط باید اون‌قدر ادامه بدی تا چیزی که ساختی، خودش تو رو معرفی کنه.

و در آخر ممنونم از تموم کسایی که توی این مسیر کنارم بودن، به کارم ایمان داشتن و بدون هیاهو حمایتم کردن و امیدوارم وقتی این کتاب به دستتون می‌رسه، براتون فقط یه داستان نباشه و دوست دارم شما هم موقع خوندنش، وارد شهری بشید که مدت‌ها برای من شبیه خونه بود. 💚
😍27
July 28, 2026 1.3K 4