عقل خود رو از دست دادن، دیوانه شدن از دست شرایط.
If this noise continues, I'm going to lose my mind!
اگه این صدا ادامه پیدا کنه، رسماً دیوونه میشم!
تکراری و کلافهکننده شدن یک وضعیت.
Working late every night is really getting old.
هر شب تا دیروقت کار کردن دیگه واقعاً کلافهکننده شده.
از چیزی خسته و کلافه شدن، دست کشیدن از یک وضعیت.
I am so over being lonely and isolated.
دیگه رسماً از تنها و منزوی بودن خسته شدم!
کنترل اعصاب یا رفتار رو از دست دادن.
Sorry I yelled at you, I just lost it for a second.
ببخشید سرت داد زدم، فقط برای یه لحظه کنترلم رو از دست دادم.
حرف دل کسی رو از چشمها یا چهرهاش خوندن.
You don't need to say anything; I can read your eyes.
لازم نیست چیزی بگی؛ من میتونم حرف دلت رو از چشمات بخونم.
کسی رو مال خود کردن، وارد رابطه صمیمی شدن با کسی.
I’ll do whatever it takes to make her mine.
هر کاری لازم باشه انجام میدم تا اون رو مال خودم کنم.
عجله نکردن ، با حوصله و قدمبهقدم پیش رفتن.
There's no rush; let's just take our time.
هیچ عجلهای نیست؛ بیا فقط حوصله به خرج بدیم و عجله نکنیم.
سوار هواپیما شدن.
Pack your bags! We’re going to get on a plane tomorrow.
وسایلت رو جمع کن! فردا قراره سوار هواپیما بشیم.
تسلی دادن ، آرامش بخشیدن به کسی که دلتنگ یا ناراحته.
I tried to console her after she received the news.
تلاش کردم بعد از اینکه خبر رو شنید، آرومش کنم و بهش دلداری بدم.
ردپایی از خود به جا نگذاشتن ، بیخبر ناپدید شدن.
The thief managed to escape and leave without a trace.
دزد موفق شد فرار کنه و بدون هیچ ردپایی غیب بشه.

