مسجدِ مهمانکُش بخش چهارم مسجد، میدانِ آزمایشِ نفس در خودِ مثنوی، تأکید مولانا بر این نیست که «گنجی مادی» در مسجد پنهان بوده باشد. محور داستان، آزمونِ باطنیِ انسان است. غریبه، پس از آنکه وارد مسجد میشود، شب را با یاد خدا، نماز و آرامش سپری میکند. در دل شب، صداهای سهمگین، لرزشها و هیبتهایی پدید میآید که هر انسانی را به وحشت میاندازد. مولانا این صحنه را با تصاویری بسیار زنده توصیف میکند؛ گویی همهٔ نیروهای خوفانگیز جهان بر آن مرد هجوم آوردهاند. اما نکتهٔ اساسی این است: آن مَرد نمیگریزد. او تصمیم نمیگیرد با ترس بجنگد؛ بلکه در جای خود میایستد و دلش را به خدا میسپارد. مولانا میخواهد بگوید که لحظهای در سلوک وجود دارد که همهٔ ترسهای نهفتهٔ انسان، یکباره سر برمیآورند. این ترسها الزاماً از بیرون نمیآیند؛ بلکه از اعماق خودِ انسان برمیخیزند. به تعبیر امروزی، گویی تمامِ ناخودآگاه انسان، یکباره در برابر او قرار میگیرد... چرا دیگران جان میباختند؟ مولانا توضیح میدهد که بسیاری از کسانی که پیش از این به مسجد آمده بودند، ظرفیتِ رویارویی با این هجوم را نداشتند. آنان پیش از آنکه حقیقت را ببینند، از ترسِ خود شکست میخوردند و میمردند. و این مردن، صرفاً مردنِ جسم نیست؛ بلکه نمادِ شکستِ انسانی است که هنوز به «من» خود چسبیده است. کسی که همهٔ امنیت خود را در داشتن، شدن، اعتبار و آینده میبیند، وقتی آن امنیت متزلزل شود، فرو میریزد. چرا که در درونش به افکارش چسبیده و تکیه دارد. اما کسی که خود را به حقیقتی فراتر سپرده است، از این نابودی عبور میکند. مانند مرد غریبۀ داستان... معنای «مهمان» یکی از لطیفترین نکتههای این حکایت، واژهٔ «مهمان» است. چرا مولانا نگفته است «مسجدِ آدمکُش» چرا گفته است «مهمانکُش»؟ در عرفان مولانا، انسان در این جهان مهمان است. ما صاحبِ این دنیا نیستیم؛ برای مدتی کوتاه به آن آمدهایم و سپس خواهیم رفت. اما معنای عمیقتر این است که حتی «منِ» ما نیز مهمان است. یعنی موقتیست، عَرَضی است. جوهر و ذات ندارد. چرا که جوهر و ذات پایدار و همیشگیست. شخصیتی که امروز خود را «من» مینامد، مجموعهای از خاطرهها، ترسها، داشتنها، آرزوها، نام، مقام و گذشته است؛ و همهٔ اینها موقتیاند. مهمانند. این «من»، مهمانی است که روزی خواهد رفت. مسجدِ مهمانکُش، جایی است که این مهمانِ موقتی تاب نمیآورد... مسجد؛ چرا مسجد؟ این پرسش، پرسشی مهم است. اگر قرار بود داستان فقط دربارهٔ ترس باشد، چرا مولانا محل حادثه را مسجد انتخاب کرده است؟ زیرا مسجد، در نگاه مولانا، نمادِ حضورِ خداست. اما حضورِ خدا، برای «منِ» خودخواه، آرامشبخش نیست. حقیقت، هر آنچه را دروغین است، آشکار میکند. همانگونه که نور، تاریکی را نابود نمیکند، بلکه فقط آن را آشکار میکند، حقیقت نیز با نفس چنین میکند. به همین دلیل، مسجد در این حکایت، محلِ نابودیِ انسان نیست؛ محلِ نابودیِ توهمِ انسان است. ارتباط این حکایت با «بمیرید پیش از آنکه بمیرید» یکی از مشهورترین مضامین عرفان اسلامی، حدیثی است که صوفیان بسیار به آن استناد کردهاند: «بمیرید پیش از آنکه بمیرید.» (موتوا قبل ان تموتوا.) مولانا در سراسر مثنوی بارها این مضمون را تکرار میکند. مراد از این مرگ، مرگِ بدن نیست. مراد، مرگِ خودخواهی، ترس، حرص، وابستگی و تصویرِ ذهنیِ «من» است. در مسجدِ مهمانکُش، دقیقاً همین اتفاق رخ میدهد. کسی که پیش از مرگِ جسم، به وسیلۀ شناختِ «من» از آن عبور کرده باشد، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. در نتیجه، ترس نیز قدرت خود را از دست میدهد. نکتهای که نیکلسون بر آن تأکید میکند: رینولد الین نیکلسون در شرح خود بر مثنوی، بارها یادآور میشود که حکایتهای مولانا را نباید مانند داستانهای معمولی خواند. او میگوید در مثنوی، داستان فقط «پوسته» است. مقصودِ اصلی، تحولِ درونیِ انسان است. به همین دلیل، مولانا بارها داستان را نیمهکاره رها میکند و به شرحِ معنای عرفانی آن میپردازد. اگر کسی فقط دنبالِ دانستنِ پایانِ قصه باشد، پیامِ واقعی را از دست خواهد داد. در بخش بعدی، که فردا شب منتشر میشود، به سراغ سمبولیسم عمیق این حکایت خواهیم رفت و هر نماد را جداگانه بررسی میکنیم: مسجد، شب، مهمان، مردم شهر، ترس، مرگ، توکل و نسبت این داستان با «فنا»، «بقا»، و حتی با مفهوم «مشاهدهگر و مشاهدهشونده» که بعدها در سخنان کریشنامورتی نیز به شکلی متفاوت مطرح میشود. این بخش، ژرفترین لایهٔ تفسیر این حکایت خواهد بود.... پایان بخش چهارم #پانویس @lightworkers
8
1