هقهق های بلند از سیاهچاله شنیده میشود. صداها را قورت داد، مثل یک غول که تازه دندانش را کنده باشند. آنقدر سمج بازی درآورد که دو تکه شد. خورشید از او فرار کرد، سایه پناهش نداد. به هیچ رسید. استخوان های ترقوهاش بیرون زده، چشمانش را خون گرفته. چشمانش از قبل رویم قفل شده، صدای تپش قلبش را میشنوم. باید مشت مشت خاک را کنار بزنم، با دستان خودم برایش قبر بکنم. یا که با دندان، قلبش را بیرون بیاورم و خونش را روی زمین تف کنم.
August 30, 2026 93 3