کم مانده بود پایم به فرش گیر کند، کاغذ را روی میز انداختم. کج نشستم، چشمانم را بستم. «چشمانش...» صدای وزوز کتری از آشپزخانه میآمد؛ چشمانم را باز کردم. مداد را برداشتم، تراشش کردم. کاغذ زیر مداد خشک صدا میداد. از موهایت شروع کردم، خانه بوی خوب گرفت؛ مثل وانیل در مربای پرتقال. دستانت را همانطور که بود کشیدم. دستانت را نوازش کردم. گرمی دستانت را میشد حس کرد. کاش فنجانی در دستانت بودم. لب هایت روی کاغد آوردم، لب هایم را نزدیک لب هایت کردم. صدایت را چگونه نقاشی کنم؟ به چشمانت میرسم. وای، چشمانت. یادم نمیرود، یادم نمیآید. زیاد به چشمانت فکر کردم، چشمانت را از یاد بردم. نشد چشمانت را نقاشی کنم. چشمانت از من فرار میکنند.
August 27, 2026 310 10