نمی دونم اینو شماهم حس میکنید یا نه
ولی لویی آدما رو دوست نداشت تاثیری که روی آدما میزاشت رو دوست داشت
و تا زمان اون تاثیرگداری تموم میشد لویی علاقشو نسبت به اون فرد از دست میداد
بزارید از بولد ترین مثال از کتاب شروع کنم که توی سریال حذف شده بود
Babbet ferenier
اولین عشق لویی، زنی که لستات برادرش رو میکشه
لویی سر این قتل خیلی از لستات منزجر میشه چونکه برادر ببت مزرعه و عمارت فرنیر رو اداره میکرد و بعد مرگش ادارهی اون املاک به دست یه زن توی اون رمان خیلی سخت بود و حرف مردم رو به دنبال داشت
لویی که برای جبران کار لستات یا عذاب وجدان خودش نمیتونست بزاره ببت تنهایی با ادارهی املاکشون دست و پنجه نرم کنه، شبها به دیدار ببت میرفته و بهش راه و چاه رو نشون میداده و بهش مشاوره میداده که خب واقعا هم بازدهی خوبی داشته و ببت همیشه لویی رو بابت این موضوع تحسین میکرده و عزیز میدونسته و فرشته صداش میزده(ain't that ringing a bell?? He is absolutely in love with being called an angel, remember how he loved it when claudia called him one??)
اما بعد از اینکه هویت لویی و لستات لو میره، لویی مجبور میشه بعد از کشتن پدر لستات عمارتش رو آتیش بزنه و اون و لستات به نزدیک ترین همسایشون که عمارت فرنیر بود پناه ببرن
درخواستهای آغشته به تهدید لویی و رفتار لستات ببت رو میترسونه و سعی میکنه لویی رو بسوزونه و لویی رو شیطان صدا میزنه(and there we go with the louis who hates being called anything wicked)
این زخم خیلی بزرگی به لویی میزنه و تا ده بیست صفحه داشته راجبش یپ میکرده و خب علاقش رو نسبت با ببت از دست میده(چونکه تاثیرگذاریش روش رو از دست داده بود)
نفر بعدی as you can guess کلودیا هست
لویی کلودیا رو با دیدگاه یه بچه ای میبینه که میتونه با روش تربیت لستات حیف بشه و میخواد از کلودیا بچهی ایدهآل خودش، با اصول اخلاقی خودش، آداب خودش، رفتار خودش و... بسازه
پس شروع میکنه به کلودیا سواد و آداب و هنر یاد دادن و از اونجایی که میدونید تا حدی جواب هم میده(توی سریال میبینید لویی و کلودیا جفتشون کتاب خوندن سرگرمی مورد علاقشونه) و سعی میکنه بهش یاد بده حتی با شکارش مثل لستات رفتار نکنه(صحنهای که لویی و کلودیا توی قایق بودن اپیزود ۴)
اما کلودیا در نهایت بچهی لستات بود و درندهخویی و خشم و کینهی لستات رو داشت، مهم نبود چقدر لویی سعی میکرد این موضوع رو کنتر کنه، اون آتیش از زیر خاکستر زبانه میکشید
اما به هر حال لویی تاثیرش رو روی کلودیا داشت و تنها کسی بود که کلودیا بهش نیاز داشت and he absolutely loved it اما وقتی میرسن پاریس و کلودیا مدلین رو به حای لویی انتخاب میکنه و از لویی میخواد تبدیلش کنه، این به لویی حس اینو میده که کلودیا دیگه بهش نیازی نداره ولی مثل لستات نیاز به یه همدم داره و تنهایی رو نمیخواد ولی این دفعه لویی کسی نیست که تنهاییش رو پر کنه و این باعث میشه که لویی بعد از تبدیل مدلین و از دست دادن تاثیرش روی کلودیا به یه بیحسی ای نسبت به کلودیا برسه
نفر بعدی ارمانده
لویی برای ارماند روح یه عصر جدید بود و میخواست لویی بهش یاد بده چجوری توی این دوره و زمونه دوام بیاره و لویی عاشق این تاثیری که روی ارماند میزاشت، نیازی که ارماند بهش داشت، مرشد ارماند بودن بود
اما با گذر زمان دیگه لویی هم نسبت به زمانی که توش زندگی میکن پیر شد و یجورایی اون و آرماند انگار دوتاشون به اون عصر نمیخوردن، ولی لویی خیلی تنهاتر از اون بود که بخواد بابت این حوصلهسربر بودن رابطش با ارماند(اینکه دیگه روش تاثیری نداشت بلکه برعکس، آرماند دیگه داشت رابطشون رو کنترل میکرد) رابطشون رو تموم کنه
Butttttttttttt
ما اینجا لستات رو داریم
کسی که لویی نمیتونه حتی یک سر سوزن هم روش تاثیر بزاره و تغییرش بده
و این لستات رو برای لویی خاص میکنه، به خاطر همینه که لویی انقدر دوسش داره(عشق زندگی آدما اونیه که هم خودش هم نوع عشقی که بهش میدن خاصه اکثرا)
لویی شاید یه موقعهایی واقعا بخواد از دست لستات سرشو بکوبه تو دیوار ولی در غیر اون صورت واقعا از تلاش برای نرم کردن لستات و امتناع لستات و لجاجتش رو دوست داره(لویی خودش توی کتاب میگه که احساس خوبی داشت وقتی لستات به حای بیمحلی بهش واقعا باهاش حرف میزد و با دلیل و استدلال و فلسفه میگفت لویی سیک- ببخشید، لویی انقدر درد و نفرین نباش) و لویی با هواست خودش میزاره لستات روش تاثیر بزاره(آخر کتاب د ومپایر لستات لویی چندباری سعی میکنه لستات رو از رفتن روی استیج منصرف کنه ولی وقتی میبینه لستات روی تصمیمش مصممه لویی هم ناز میکنه و میگه پس منم ببر🥹😭)
و خلاصه که لویی و لستات زودتر عقد کنین تا ننداختمتون توی دبهی ترشی
6
1September 2, 2026 57 4