من واقعن این قسمت از داستانت رو خیلی خیلییی دوست دارم. یکی از… — زنی میانِ خاکستر — TG.ME

پریشان‌گویی‌‌یاد لیلا تپش قلبش را زیاد می‌کرد. زیپ اورکت را بالا کشید و گردنش را توی یقه فرو برد. بخار دهنش توی هوا محو و با مه درهم می‌شد. کلاهش را کشید روی پیشانی و سرش را تکیه داد به درخت و کم‌کم زانوهای خشکش را خم کرد و نشست روی زمین مرطوب. چقدر خوابش می‌آمد. چند شب…
من واقعن این قسمت از داستانت رو خیلی خیلییی دوست دارم. یکی از صحنه‌هاییه که فکر نکنم هیچ‌وقت از ذهنم پاک بشه از بس تصویرپردازیش درخشانه...
🥰4🔥1
September 4, 2026 43