قصه گذشتههای خوب من، خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن. حالا باید سر رو زانوم بذارم تا قیامت اشک حسرت ببارم. دل هیشکی مثل من غم نداره، مثل من غربت و ماتم نداره. حالا که گریه دوای دردمه، چرا چشمم اشکشو کم میاره؟ خورشید روشن ما رو دزدیدن، زیر اون ابرای سنگین کشیدن. همه جا رنگ سیاه ماتمه، فرصت موندنمون خیلی کمه. اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد، تا قیامت دل من گریه میخواد. سرنوشت چشماش کوره، نمیبینه زخم خنجرش میمونه تو سینه، لب بسته، سینهی غرق به خون، قصهی موندن آدم همینه.
December 22, 2025 830 6