╔══════════════════════╗ صفحه اول ⛰ مرد کوهستان ⛰ ╚══════════════════════╝ صبح هنوز از شانههای کوه بالا نیامده بود که نسیم، بوی آویشن وحشی را از دامنهها برمیداشت و در دره میپراکند. سنگها از شبنم سحر برق میزدند، عقابها آرام بر فراز قلهها دایره میکشیدند و سکوت کوهستان فقط با زنگ گوسفندان شکسته میشد. ━━━━━━━━━━━━━━ هر وقت خداداد از آخرین پیچ گردنه پایین میآمد، پیش از آنکه قامت بلندش پیدا شود، صدای زنگ گلهاش در میان صخرهها میپیچید؛ صدایی که انگار خود کوه آن را به روستا میرساند. مردم ده، بیآنکه از کارشان دست بکشند، لبخند میزدند و میگفتند: «خداداد برگشت.» ━━━━━━━━━━━━━━ بعضیها باور داشتند هر کوه، مردی برای خودش دارد؛ مردی که زبان باد را میفهمد، جای چشمههای پنهان را بلد است و رد پای گرگ را از رد پای سگ تشخیص میدهد. کوههای این حوالی سالها بود که به گامهای استوار خداداد خو گرفته بودند؛ انگار اگر یک روز نمیآمد، صخرهها چیزی را کم داشتند. ━━━━━━━━━━━━━━ قامتش از دور، مثل تنه بلوطی کهنسال، میان مه پیدا میشد. شانههایی پهن داشت که سالها بار برف، باران و سختی را تحمل کرده بودند. آفتاب، پوست صورتش را به رنگ خاک کوه درآورده بود؛ زبر، آفتابسوخته و پر از چینهایی که هر کدام قصه زمستانی سرد یا تابستانی سوزان را روایت میکردند. ━━━━━━━━━━━━━━ دستهایش ترک خورده بود؛ دستهایی که بوی هیزم بلوط، خاک بارانخورده و آویشن تازه میداد. وقتی عصای چوبیاش را بر زمین میکوبید، انگار تکهای از همان کوه به راه افتاده بود. اما چشمهایش چیز دیگری بود؛ آرام، عمیق و روشن. نگاهی که کمتر حرف میزد و بیشتر میفهمید. ━━━━━━━━━━━━━━ غریبهها شاید در نخستین دیدار، از صدای کلفت و چهره جدیاش حساب میبردند. اما مردم روستا میدانستند زیر آن ابهت، دلی میتپد که زودتر از هر دستی برای کمک دراز میشود. ━━━━━━━━━━━━━━ اگر سقف خانهای فرو میریخت، پیش از صاحب خانه خودش آنجا بود. اگر کسی عزادار میشد، بیل را بر دوش میگرفت و تا آخرین مشت خاک کنار قبر میایستاد. اگر دیگی برای نذری روی آتش میگذاشتند، اولین کسی بود که هیزم میآورد و آتش را جان میداد. هیچکس به یاد نداشت خداداد از کاری که بوی خدمت به مردم بدهد، شانه خالی کرده باشد. ━━━━━━━━━━━━━━ زنهای روستا را با همان مهر همیشگی «خوارزا» صدا میزد. همین یک کلمه کافی بود تا هیچ زنی در حضور او احساس غریبی نکند. بچهها از شوخیهایش فرار میکردند و چند لحظه بعد دوباره دورش حلقه میزدند. پشت آن دست سنگین، قلبی سبک و مهربان پنهان شده بود. ━━━━━━━━━━━━━━ اما بزرگترین قصه زندگی خداداد... نه خودش تعریف کرد و نه هیچوقت به آن بالید. روزی که نخستین پسرش به دنیا آمد، خانهاش پر از نور شد. سالها انتظار کشیده بود تا گریه کودکی در خانهاش بپیچد. نوزاد را در آغوش گرفت؛ بوی شیر، زندگی و امید میداد. ━━━━━━━━━━━━━━ در همان روزها، خواهر بزرگش هنوز حسرت گهوارهای را بر دل داشت. سالها گذشته بود و خدا فرزندی نصیبش نکرده بود. خداداد شبهای زیادی را تا سحر بیدار ماند. کسی از گفتوگوی او با دل خودش خبر نداشت. سرانجام یک روز، کودک را بوسید، آرام در آغوش خواهر گذاشت و گفت: «از امروز، این پسر مال توست.» ━━━━━━━━━━━━━━ نه معاملهای در کار بود، نه چشمداشتی و نه منتی. پارهای از جانش را بخشید تا دل خواهری آرام بگیرد. از آن روز، مردم دیگر فقط او را مرد کوهستان نمیدانستند؛ میگفتند خدا دل این مرد را از جنس همان چشمههایی آفریده که بیصدا میجوشند و همه را سیراب میکنند. ━━━━━━━━━━━━━━ خداداد سواد خواندن کتاب نداشت، اما آدمها را خوب میخواند. از سیاست دل خوشی نداشت. میگفت بعضی حرفها آنقدر رنگ عوض میکنند که دیگر بوی حقیقت نمیدهند. هر چه را باور داشت، بیپروا میگفت؛ نه برای دشمنی، فقط چون دروغ گفتن را بلد نبود. ━━━━━━━━━━━━━━ گاهی عصرها فوتبال تماشا میکرد. وقتی تیم محبوبش گل میزد، لبخندی کوتاه گوشه لبش مینشست؛ لبخندی که انگار از دل سالها سختی راه آمده بود. اما بعدها تلخی روزگار، شور آن بازیها را هم از او گرفت. بیشتر وقتش را دوباره به کوه سپرد؛ به صدای باد، بوی آویشن، زنگ گوسفندان و آسمانی که هر روز از نو بر شانه قلهها متولد میشد. ━━━━━━━━━━━━━━ ثروت برایش معنی دیگری داشت. میگفت: «آدم اگر دستش خالی باشد اما دلش پر باشد، فقیر نیست.» هر وقت گوسفندی قربانی میکرد یا نذری میداد، سهم خودش همیشه آخر از همه بود. انگار سیرترین لحظه زندگیاش، همان وقتی بود که دیگران از سفرهاش برمیخاستند. ⛰ ادامه دارد... ⛰
صفحه اول ⛰ مرد کوهستان ⛰ ╚══════════════════════╝ صبح هنوز از… — چفته دیار کور کور نشینان — TG.ME
July 29, 2026 817 11