از چشمــــهایت مینویسم... از آن دریای کدر که هیچوقت قرار نبود آبی… — 𝙂𝙄𝙑𝙀𝙉✨🌕 — TG.ME

از چشمــــهایت مینویسم... از آن دریای کدر که هیچوقت قرار نبود آبی باشد. آنقدر عمیق به نظر میرسیدی که خیال
میکردم اگر در تو غرق شوم در امنترین نقطه جهان به خواب رفته ام؛ غافل از اینکه تو نه ساحل بودی و نه پناهگاه،
تو همان گورستانی بودی که باید روحم را تکه تکه میکردی و در سردترین لایه های نگاهت به خاک میسپردی.
حالا من مانده ام و تنی که روزگاری تمام دارایی ام بود؛ تنی که فکر میکردم به تو تعلق دارد، حالا مثل لباسی کهنه
در میان این میدان خالی زیر باران فراموشی تو پوسیده است. عجیب است... هنوز هم وقتی چشم میبندم گرمای بوسه هایی را
حس میکنم که مثل سم در رگهایم نشت کرده بود. ذره ذره مرا کشت، بی آنکه بگذاری حتی صدای خرد شدن استخوان هایم را بشنوی.
من برای نگاهت جان دادم؛ به همین سادگی. و تو؟ تو با آن لبخند کج و کشنده فقط ایستادی و تماشا کردی.
تماشای فرو ریختن یک آدم برایت مثل تماشای فرو ریختن یک برج شیشه ای بود؛ بی اهمیت، بی صدا و تماماً گذرا.
حالا شبها در این تاریکی مطلقی که در آن محبوس شده ام نه از رفتنت، که از این حقیقت لجن گرفته نفسم بند میآید؛
اینکه من برای تو هرگز کسی نبودم. من فقط یک فصل حوصله سربر در کتاب زندگی ات بودم که ورق زدی تا زودتر به قصه بعدی برسی.
خسته ام. جهان اطرافم آنقدر رنگ باخته که حتی صدای خودم را هم نمیشنوم. دلم میخواهد فریاد بزنم اما گلویم پر از
خاک خاطراتی است که تو پشت سرت جا گذاشتی.احمقانه است اما هنوز، حتی در اوج این پوچی،وقتی یاد آن لبخند لعنتی ات می افتم تکه ای از دلم برایت میتپد.
چه نفرین عجیبی ست؛ اینکه بازی خورده ابدی تو باشم و تا همیشه در چاه فراموشی برای کسی گریه کنم که حتی یک بار هم
به چشم آدم به من نگاه نکرد.
💋3
September 2, 2026 11