#رمان
#عشق_انتخاب_نمیشود_اتفاق_میافتد..❤️
#قسمت:27
yes you are right ـ
بلی حق با توست.
+ خوب شیشه را پاین کو کمی هوای صبحگاهی تنفس کو.
کاری که گفت انجام دادم. نمی دانم چرا این قدر از هوا خوب که خیالات اصلان بود ذهنم یکبارگی در
ناکجا آباد رفت. حال پرشان برایم پیش شد!
+ حالت بهتر شد؟
ـ بلی خوبم کمی خیالاتی شدم یا نمی فههم که هنوز خودم هم درکش نکردم. بگذریم.
نفس از شانه خالی کردم و لبخند زدم به بیرون نگاه می کردم. خورشید کم کم همه جا هار گرفته بود. هوا گرم بود. حالم کمی خوب شده بود. پیش دانشگاه که رسیدیم پیاده شدم و با تکان دادن دستم و گفتن خدا حافظی اصلان را به خدا سپردم. وارد دانشگاه شدم و مثل همیشه دوستانم قرص های خوشحالیم بودند. را ملاقات کردم.
می خواستم به سارا در مورد اصلان بگویم ولی نمی خواستم یکبارگی تصمیم تغییر کرد. امروز چه شده را
نمی فههم!
در صنف هم فرشته را زیاد آزار می دادم و کمی با دیگرا هم در قصه شوخی غرق شدیم. امایاسمین
نمی گذارد. وقتی که از دانشگاه هم خلاص شدیم. از در بیرون می شدیم یاسمین در گوشی مصروف بود و یکبار چیغ خفیف کشید.
+ مرگ چه شده؟ فقط در تلفن تو انتحاری شده باشه؟!!
زود من و سارا را بغل گرفت و همه حیران مانده بودیم که چه شده؟
ـ امید زود شود باز کوووو!!!!!
+ چه را باز کند می گویی یا که همین جا بکشمد.
ـ نی نیاز نیست سارا!!! ما در اسکالرشیب برنده شدیم و بورسیه می رویم خارج برای درس خواندن.
سوپرایز!!! اینقدر دلم گرفت که بدون حرفی از همه شان جدا شدم. در قدم زدن بودم که حشمت از پشتم صدا می زد و می گفت چه شده؟ ایستاد شو!! چطور می تواند اینقدر خوش حال باشد که از ما جدا می شود می روید خارج. من چه کنم بدون یاسیمن و امید من نمی توانم تحمل کنم. سارا زود تر خودش را رساند و همه ایستاد شده بودیم.
ـ زحل از رفتن و پشرفت دوستت ناراحتی؟؟
yes I am sad, ،ناراحتم بلی +
How you can leave us and go
چطور می توانید که ما را ترک کنید از این جا بروید. اصلا باورم نمیشود. من بدون شما ها هیچ کسی را ندارم و من بدون شما زنده کی نمی توانم. لطفا نروید،
چه می شود؟؟
ـ زحلل من و یاسمین به شما گفیتم که بیاید که باهم برویم ولی شما نخواستید. باور کن که دوستی ما همیشه جریان خواهد داشت. شما هم می توانیسید ولی خوب بگذریم. ما که فراموش نمی کنم. برای در و آینده خوب می رویم. باشد.
+ اما امید من شما را خیلی دوست دارم . بدون شما ها نمی توانم.
ـ حشمت و سارا هستند. من قول می دهم که زود زود برای همه تان زنگ بزنم. وعده است.
+ راست می گویید من هم وعده می دهم که زود زود برای تان زنگ بزنم و خبر تان را بیگریم. باور کن.
Zohal we love you too, we never forgot you. Ok do you believe on us?
_زحل ما هم تو را دوست داریم، ما هرگز تو را فراموش نمی کنیم. اوکی آیا به ما باور داری؟
Of course I believe you, but I miss you! +
معلوم دار است که من به شما باور دارم، اما من دلتنگ تان می شوم!
We too!! _
ما همچنان!
Do you promise? You will call? +
وعده می دهی؟ شما زنگ می زنی؟
I promise. I promise I never forgot you, I call for you.
You are our friend. Now (we are friends and we will be friends) _
من وعده می کنم. من وعده می کنم که هرگز تو را فراموش نکنم، و برایت زنگ بزنم. تو دوست ما هستی.لبخندی زد و گفت حالا ) ما دوست هستیم ودوست می مانیم( این جمله را همه باهم گفتیم. همه دوباره خندیدیم و تصیمیم بر این شد که امید و یاسمین غذا چاشت را حساب کنند. به اصلان جانم هم پیام گذاشتم وگفتم که تنها امروز خانه برود.چقدر احمقم مگرنه؟ او که من را دوستش می داند چه فرق برایش دارد که باشم یا نه. او که من را دوستش میدانه نه عشقش! ولی من که دوستش دارم.!!!
شب خانه ساکت و کم مهری ما هم با برق ها روشن شد. پدرم خیلی ساکت بود. فکر کنم با مادرم بحث کردن. خانه ساکت و آرام بود. ما خیلی هم خانواده خوش بختی نبودیم. درست فامیل بودیم. مادر پدرم ازداواج عاشقی داشتن. یک پسر و دو دختر عاقل و صحتمند داشتند. خانه خوب داشتند غذا داشتند، ماشین و پول داشتن ولی پدرم گاهی مهر و محبت نتوانسید بیاورد. پدرم وقت بیشترش برای کار و تجارتش بود. بعضی اوقات برای یک هفته یا بیشتر می رفت خارج. ما زیاد باهم خانواده گی بیرون
نرفتیم. ما با پدرم زیاد حرف نزدیم. ما روز ها کنارم هم چای خورده و خنده نکردیم. مادرم با وجود که معلم نصب روز بود اما برای ما نصف بعد از ظهزش را میگذاشت. و حالا هم برای مریضیش نمی تواند برود تدریس کند. گاهی با من گاهی با یلدا گاهی با سیمر حرف می زد. مادرم بیشتر اولایش را می فهمید. در مدت که خانه نبود خانه بی روح و قلب شده بود. پدرم مهربان است خوب است. تلاش برای ما میکند ولی یک جور دیگر است.
@kolbaeEshq92