اتفاقے ظهر دیدم من تو را در ڪوچه‌ای دست گرمت بود در دستان دختر بچه‌ای… — کانال متنهای زیبا — TG.ME

اتفاقے ظهر دیدم من تو را در ڪوچه‌ای
دست گرمت بود در دستان دختر بچه‌ای

خنده‌هایے از تہ دل در ڪنارش داشتی
بذر شادے را درون سینه‌اش می‌ڪاشتی

ناگهان دیدم گلے مهمان دستانت شده
گفتم حتما با خودم میلاد مامانَت شده

روبه‌رویم می‌زدے با دخترڪ هر دم قدم
من بہ یاد روزگاران قدیم لبخند زدم

فڪر می‌ڪردم ڪہ باشے داییِ آن دخترڪ
در دلم گفتم ڪہ اصلا دخترش باشد، درڪ!

گفتم این را با خودم اما دلم درگیر بود
بی‌تفاوت بودنم آن لحظہ بی‌تاثیر بود

در دلم تشویش و در چشمان من غم لانہ ڪرد
فڪر بابا بودنت یڪ آن مرا دیوانہ ڪرد

آمدم چندین قدم با استرس نزدیڪ‌تر
مرزهاے فاصلہ هر لحظہ شد باریڪ‌تر

من صدا ڪردم تو را اما مرا نشناختی
با شما گفتن بہ جانم آتشے انداختی

با صدایے ڪہ پر از دلشورہ بود گفتم منم
جان گرفت لرزیدن بی‌اختیارے در تنم

دست دختر را گرفتے و بہ من گفتے ببخش
خنده‌ے تلخ عجیبے بر لبانم بست نقش

ڪاش بودم من بہ جاے مادر آن دخترڪ
قلبم از اندوہ خود می‌خورد هر لحظہ ترڪ

دورتر رفتے صدا ڪردے مرا با عشق و جان
دخترڪ برگشت و من انگار مردم آن زمان

من گذشتم از تو اما قلب من نابود شد
عشق تو دیگر درون شهر قلبم  دود شد...

سارا_یوسفی
💔3
September 7, 2026 410 21 4