هی خودم رو در چیزهای روزمره تصور میکنم. یک لحظه من دود سیگاریام که وارد ریهی آدمی شده، خارج شده و به آرامی محو شده. قابلمهایم که تهدیگش سوخته و تا صبح گذاشتنش خیس بمونه. لباسیام که در لباسشویی چلونده شده و الان رو بنده تا خشک بشه.
وارد این جزئیات میشم که گم بشم، که مجبور نباشم به خودم بیام بفهمم کجام دارم چیکار میکنم؟ چون خوشم نمیاد بهش فکر کنم، تحلیل کنم، بالا پایین کنم و بعد به هیچی نرسم... من فقط به هیچی میرسم.
تا جایی که میتونم خودم رو نادیده میگیرم تا بگذره و بتونم از امروز، فردا و پسفردا بگذرم.
ولی وقتی میگذره هم هیچی نمیشه، هنوز من یه سیگار دیگهام، یه قابلمه خیس دیگه و یه لباس رو بنده دیگه...
ولی هنوز به بقا ادامه میدم... .
به امید یه روزی که دیگه یه سیگار نیستم، یه قابلمهی شسته شدهام و لباس خشک شده و تا شدهام. فردا شاید اون روز نیاد اما من بازم میتونم چیزهای دیگهای باشم.
مثلاً فردا قابلیت اینو دارم که یه چراغ خاموش، یه کتاب دستنخورده، غذای سرد شده و قهوهی ریخته شده باشم.
و همینجوری ادامه میدم تا روزمرگی منو ببلعه و دیگه نیستم.

