زادروزم را بخاطر ندارم چرا که خاطرات مربوط، در قسمتی از جهان پیش از تولد گم شده است که با این حال جهانی هم پیش از آن وجود ندارد و من دنبال استعاره ای بودم که صرفا در انجیل برای استنباطش به آن چنگ انداخته اند و مفهوم مشترکی با مقصود گفتهی من ندارد.
روزی که وسیع میشدم، قدم هایی را میدیدم که بجای رد پا، رفتن را فریاد میزدند و هر قدم، موجب یک درنگ میشد؛ نقطه عطفی که نشان میداد کجای حیات رنگ سیاه و سفید دارد و برای کشت رنگ های مطلوب من، مطلوبتر است.
به عقیده ی من زندگی مانند طغیانی است که در آن، نه زیستایی وجود دارد و نه ذرات بی جان، فقط یک طغیان! یک طغیان که مبهم است و اثری از دلایل روشن برای این کار بی معنیاش وجود ندارد و داستان سرایان با وجود چند هزار سال و یا حتی پیش از تمدن، چند میلیون سال زمان داشتند که خلاف گفتهی مرا پیش از بیان من، ثابت کنند اما عاجز ماندند.
مگر میشود چیزی را آنقدر پوچ خلق کرد که خودش هم فراموش کند چقدر پوچ است؟
-مشرف در خداگونگی
#تلخوش

