هرچه به جلال التماس کردم که سیگار را ترک بکند، زیر بار نرفت و با مهارت خود مرا سیگاری کرد. یک پاکت سیگار همای اتو کشیده در یک جاسیگاری زیبا و یک فندک قرمز برایم هدیه آورد و گفت: «پس از تدریس و یا ترجمه، یک عدد بکش، خستگیات رفع میشود.» من ابله هم رطب را خوردم و از آن به بعد منع رطب خوردن نتوانستم. جلال عرق خوردن را هم ادامه داد و کوشید مرا هم، همپیالهٔ خود بکند که این بار زیر بار نرفتم.
#سیمین_دانشور



