گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را
تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را
بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری
دشوار صبح باشد شبهای بیکران را
رسوای شهر گشتم از بس که دیده من
دمدم همی تراود خونابه نهان را
از آه سوزناکم دود از جهان برآمد
بیتو جهان چه باشد، آتش زنم جهان را
شاید اگر بخندد بر روزگار خسرو
آنکس که دیده باشد رخسارهای چنان را
#بیدل_دهلوی
August 21, 2026 77