دور هم جمع شده بودن؛ همه صداشون میکردن کلهخراب، یکیشون بلند میگفت: «از ما اگه یه نفر باقی بمونه» و بقیه با هم میگفتن: «اون یه نفر باید راوی بمونه» و هی این جمله رو تکرار کردن و تکرار کردن تا ملکه ذهنشون بشه، اون شب و شب بعدش گذشت، رفتم از پیرمرد میدون پرسیدم اینا که بهشون میگفتید کلهخرابا ، چی شدن؟ خبری ازشون نیست، خودشون کو راویشون کو؟ نگام کرد یه دستی به ریشش زرد و سفیدش کشید و با غم و خش توو صداش گفت ازشون هیچکی نموند…
ازشون هیچکی نموند…
یه روایت خاموش شده.
#یادداشت
@KhandaniNist

