«زرینآباد و شبهای قلم؛ روایتی از چهار بهار آموزگاری»
به قلم سیدمصطفی موسوی
هیچ گنجی، گرانسنگتر از خاطرات همسفری با مردان والا نیست و خوشا به حال آنکه روزگاری در کنار استادی چنین ارجمند، جرعهای از زلال تعلیم و تربیت نوشیده است. سخن از روزگاری دارم که جوان بودیم و سینهها، برای طلوع فردایی روشنتر، تپشی بیقراری داشت.
به خود مینازم که سالیان زرین جوانی و میانسالی را در صحبت بزرگمردی بزرگمنش، جناب آقای میرعبدالحمید هاشمی، به سر آمد و شیرینترین بهار این همنشینی، بیگمان، چهار فصل نخست خدمت صادقانه آموزگاریمان در زرینآباد بود؛ آن دیار دلکش و خوشآبوهوا که گویی خود، الهامبخش خطوط زرین استاد بود.
شبهایی که پس از پایان کلاس، در آن اتاقک کوچک مدرسه، فانوسی نفتی میافروختیم و استاد، با قلم و دوات و کاغذ، ساعتها در خلوت خویش به ریاضت خطاطی میپرداخت. گاه چنان غرق این هنر شریف میشد که شعله چراغ، رفتهرفته به زمزمهای کمسو بدل میگشت و صدای «جیرجیر» دلنشین نی، با نغمه باد کوهستانی زرینآباد، چنان آهنگینی میآفرید که گویی طبیعت، برای همنوایی با قلم او، ساز شبانه کوک میکرد. ما اگرچه از فیض گفتوگوی مستقیم ایشان در آن لحظات محروم بودیم، اما تماشای آن خطوط موزون و شاهوار که بر کاغذ جان میگرفتند، خود، رساترین کلام بود و لذتی بیهمتا به همراه داشت؛ تا آنجا که نام استاد، در زمره اساتید برجسته کشوری درخشید.
در آن چهار بهار، استاد نه تنها هنر خوشنویسی، که راز «خوشنویسی زندگی» را نیز به ما میآموخت. با هر کِشش قلم، استواری مردانگی را نشان میداد و با هر پیچ ظریف، لطافت مدارا را. زرینآباد، شاهد آن روزهای پرشور بود؛ روزهایی که جوان بودیم و دل، در انتظار فردایی روشنتر، میتپید.
اما افسوس که سالها چون برق و باد گذشت و پیری، چون غباری بر شانهها فرود آمد. موی سر را سپید کرد و قامت را خمیدگی بخشید. در این دوری دراز روزگار، آنچنان در گیرودار زیستن، گرفتار آمدیم که گویی نقشهای بر زمین مانده، پای عزیمت سست شده است. چه شبها که دلم برای آن دو یار دیرینه، استاد هاشمی و دکتر حاج محمد ابدالبیگی، تنگ شد، اما ندانستم که آیا رسم وفا، دیدار را درهر بار که قصد زیارت کردم، دیواری از جنس روزمرگی و مشغله، مرا به عقب راند. شاید این سطور، نجوایی باشد در پس خطها؛ نه شکوه، که تبسمی بر لبهای پیرانه.
مرغان دل میخوانند که یار دیرین، خود، راه وصال مییابد، اگر بوی عشق کهنه، مشام جانش را نوازش دهد.
هر کجا که باشند، آن دو، در عمیقترین لایههای قلب پیرم، چون نگینی تابناک، جای دارند.
بارالها، این مرد والا را که از خاک زرینآباد تا اوج قلم، راهی پرنور پیمود، در سایه لطف خویش نگهدار و هر دم، بر صحیفه عمرش، توفیق و سلامت فروبار. که یادش، خود، خطی زرّین بر صحیفه دلهای ماست و نامش، شهد جانهای مشتاق معرفت.
ارادتمند: سیدمصطفی موسوی
August 24, 2026 768 5