گربه ای از خانه ی شیخی مرغی دندان گرفت و در حال فرار بود که شنید زن شیخ فغان سر داد و گفت:««حاج اقا، گربه مرغ را برد»»
شیخ با خونسردی گفت:««ملالی نیست زن، قرآن را بیاور»»
گربه با شنیدن این سخن بلافاصله مرغ را رها کرد و گریخت.
از او پرسیدند :«« تورا چه پیش آمد که مرغ را رها کردی؟»»
گفت:««شما اینان را نمیشناسید؛اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالای منبر،گوشت گربه را حلال اعلام میکند.»»
📝 عبید زاکانی
