به سمت لوگ کناری رفتیم، درش باز بود. این خانههای چوب و گلی کولر ندارند و با پنکۀ سقفی و درِ همیشه باز گرما را قابل تحمل میکنند. دختر جوان نسبتا چاق و زیبایی جلوی در نشسته، سرش را روی زانویش خم کرده و یک پارچۀ صورتی را سوزن دوزی میکرد. پارچه همرنگ همان پارچه.ای بود که دست زن قبلی دیدم. شاید داشت کمکش میکرد. اینجا زنان همیشه در حال سوزندوزی هستند مگر اینکه کاری پیش آید یا خسته شوند، مثل آبی که همیشه جاری است مگر اینکه سدی جلویش باشد. سوزندوزی همزاد وجودی و هویتی این زنان است. همراه بچههایی که دورمان جمع شده بودند، وارد شدیم.
زن دیگری کمی آن طرفتر نشسته و کلمن آبی را روی یک بلوک سیمانی کنار خودش گذاشته بود. نشستیم و به رسم تمام خانههای بلوچی، بلافاصله با همان لیوان استیل روی کلمن، با آب خنک پذیرایی شدیم. همه به نوبت با همان لیوان، آب را سر کشیدیم. زن جلوی دستش یک امپیتری گذاشته بود، وسیلهای رایج که تقریبا در تمام خانههای این روستا پیدا میشود. زنان موقع سوزندوزی آهنگ بلوچی را از این وسیله پلی میکنند و همزمان با سوزندوزی، رویادوزی هم میکنند. این آهنگها آنها را به دنیای رویا، به عشق، به عروسی، به قصهها میبرد. باز هم همان موقعیت: خانهای شبیه به قبلی، با کمترین اسباب لازم برای زندگی، با منی که هاج و واج بودم، با اصغری که سوال میپرسید. زنان و بچههایی که دورمان نشسته بودند هیچ کدام فارسی بلد نبودند. اصغر سوال میپرسید و آنها چیزهایی به بلوچی می گفتند. نه آنها میفهمیدند ما چه میپرسیم و نه ما میفهمیدیم آنها چه میگویند. از روی تککلمههای آشنا، منظور هم را حدس میزدیم. اما همان هم لازم نبود.
ما همه چیز را داشتیم میدیدیم. این سوالها صرفا دری برای آشنایی آنها با ما بود، برعکس تمام پژوهشها. در همۀ پژوهشها قاعده بر این است که محقق بپرسد تا با افراد مورد مطالعه آشنا شود و دنیایشان را کشف کند، اما اینجا ما سوال می پرسیدیم که آنها ما را ببینند، که با ما آشنا شوند، که بینشان غریب نباشیم، که در سفرهای بعدی شناستر باشیم. گفتگو تمام شد و آفتاب تیزتر.
سهیلا فرضی مولان، یادداشت میدانی
بلوچستان، مکران، ۳ شهریور ۱۴۰۵
@IzadiJeiran