ترسناک بود که میل به پایان دادن زندگی چگونه در یک روز و لحظهی عادی تمام روح و جسمش را در بر میگرفت. اندیشهای گرم که از نوک پا تا فرق سر میرفت و خون را پمپاژ میکرد و توی گلو بغض میشد. ترسناک بود که کمی خارج از چهارچوب امن ذهنش فکر کردن تمام شادی بیثباتی که قطره قطره جمع کرده بود را خالی میکرد. فکر کردن به آینده. فکر کردن به گذشته. هر پلهای به جز «حال» و دقیقا «همان لحظه» خطرناک بود. و زیاد پیش میآمد که پله ی «الان» لغزان ترین باشد. چاره ای جز گم شدن در جهانهای دیگری که وجود نداشتند پیدا نمیکرد.
2September 4, 2026 21